در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

زشت و زیبا

امروز، بعد شبهای بی قراری و التهاب، بعد همه چیز زشت و زیبا، بعد از تو که سالهاست خاک خورده ای گوشه دلم، گلم، نهایت حرف های نیمه شاد پر التیام، ... دلم بیکرانه ترین وسعت یک سکوت دردناک است. بی من شده ام حالا، مگر نه همین دست های ساده تو دلم را بس؟ مگر نه اینکه رفتن چقدر ساده بود و تنهایی چقدر مبهم! ... نه اینکه حرف های من تنهایی یک سمفونی غریبانه است، نه اینکه دست های من، همین خالق یکتای موسیقی آب و آیینه، ... نه اینکه سالهاست که « دلم گرفته است » ... 

 

با من از هیچ چیز زیبا نگو. از تنهایی و سکوت و شاعر ناپیدای این قرن وحشی. از درختهای تنهای باغ مادر بزرگ. دلم به راه نیست!