حالا، باور می کنم. خیلی چیزها بازگشتنی نیست. خیلی چیزها روی سر آدم هوار می شود که خیال هوای بارانی پشت کافه های نیمه شب را به انزوای تاریک و کورسوی اتاق های گرفته و نمناک می برد. یادم می آمد همیشه چنین حال و هوای غریبی را می توانستی لای این دودها ببینی. همیشه اتفاق های ساده ای بود و عمیق. همیشه باورم میشد نزدیکای عصر بهترین لحظه برای اتفاق ساده آرامش است. و غروب که میشد، تازه خیالم تازه میشد به متروی خلوت ایستگاه های آخر.
حالا چند وقتی هست که لای هیچ دنیای دوست داشتنی را باز نکرده ام. گاهی باور همه چیز سخت تر می شود. باور یک روزی، یک جایی، لای همین آدمهای خاکستری.