در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ایدا

حالا، انتهای همه این شب ها، حرف توست، ... می پیچی چون زبانه های بی دریغ پایان، انگار، حرف های تو در توی دالان ها با مرگ ها، انگار حال و هوای هر شب باران، روی سمفونی ناب کوچه ها، ... کوچه های بی کرانه که در سکوتشان درخت های سبز تاب می خورند و برگ ها که بی اختیار می رقصند لای دست های نوازش مترسک ها، خیال ها، درد ها، آخرین ها ... رفتن ها ... نمی دانی چه ساده دلم می لرزد، لای جادوی آغوش باران در نیمه های استغنا. میان کافه های پر از خاطره، پر از یاد، ... نفسم می گیرد!  

 

- کودک آواز می خواند، کودک نگاه تازه اشیا را می فهمد. همین تو ... تو چقدر می فهمی؟ چقدر بزرگ تر شده ای؟  

 

نگاه کن، دست هایم آتش گرفته اند، انقدر که داغ است هیبت بی انتهای یک پرتره روی تابلوی ابدیت باغچه های خانه متروک پدری. نگاه کن چیز زیادی از کودکی ها باقی نمانده است. سنگین است بخواهی بفهمی نگارش پلک های تو یعنی چه!  

 

درک می کنم. پایان یعنی سکوت، یعنی بی نوایی تمام کوچه های بی سرنوشت. تمام خیابان های پیچیده میان شاخه های هزار ساله چنارها، نارون ها، کاج ها ... و تو یعنی نیمکت تنهایی فصلی سرد. یعنی سایه های کشیده بر دیوارهای سپید ... یعنی انتهای همین شاخه ها. 

 

شب ها، ... یعنی همه این شب ها، بوی خاک نمناک گرفته اند. بوی دست های تو. دلم، ... که بی اختیارم، می لرزد. روزی همه چیز به سکوت می رسد.