خوب شده باشم انگار، اینکه گام بگذارم روی مسیر خفیف آرام بودن. اینکه نمی دانم باید با بن بست های درونم چه کنم، به چه کسی پناه بیاورم. اینکه برای مدتی سکوت کرده باشم و تنها، من باشم که می شنوم، من باشم که می فهمم. صدای ترانه ها آرامم می کنند. می دانم، این دریای درونم تمام شدنی نیست. می دانم، این میل بی نهایتم به حقیقت شوم هر چیزی بی پایان است. اما، خسته ام. می فهمم که خسته ام و نه توانی، نه دلی برای حرف های پر از تعفن و غربت دارم. آدمها، زندگی، همه اشیا مات می شوند در نگاه من. برف می بارد، آرام و این دریای بیکرانه دلش چقدر برف می خواهد. شوق می خواهد. آرامم، خوبم ... و نمی دانم بن بست های درونم چقدر بیمارم خواهند کرد. تنها، می فهمم که شاید، همین لحظه، آخرین لحظه همه چیزهای خوب و بد باشد.