در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ترانه های اینویدیا

تو یادت نخواهد آمد، چون این خاطرات، هیچگاه دیگری واقعیت نداشته اند. شبی که باد می پیچید لای گلویم که سوز بود، که تیر می کشید، تا جایی که استخوانم می پوسید از ترس، از دلهره زمستان که بیاید. که تو باشی و چراغ ها، این همه نور کمرنگ و مات غریبانه که می تابند، روی دل سطح صاف و دست نخورده سپیدی که چقدر می خندیدی تو، چقدر می خندیدم من، چقدر خیلی چیزها، جور دیگری بود. صدای ستاره های دنباله دار، که از دور شهرهای منزوی بسیاری را می دیدند. و آدمهاش، آدمهای رنگ به رنگی که شبها، همه شبیه هم می شدند. مگر کودکی تنها، که برای تنهایی گرفته اش در رویای بی سرانجامی ساز دهنی کهنه یادگاریش را از لای صندوقچه کوچکی بر می داشت و شروع می کرد به ابداع نت های بی دلیل و درهم، تا شاید آن درخت خشکیده بشنود و ... بگذریم، تو هیچ گاه به یاد نخواهی آورد، گاری کهنه ای که سر ساعت مشخصی هر روز نزدیک عصر که می شد، در آهنی حیاط را تا ناکجای غریبانگی طی می کرد، آرام، چقدر اعصابت را بهم می ریخت این آرامش کشدار. و چراغ ها و آذین ها، نیمه شعبان بود و همان دغدغه قدیمی هزار ساله برای اینکه دل تنهای خیابان ها نگیرد از بیداد این همه آدم غریب و ماتم زده. حتی شده برای همین یک شب. تو آرام می گرفتی، خیره میشدی در احساس برف های دست نخورده شبهای خاکستری و سرد. شبهای چراغ های کم سو و مات که لا به لای مه گرفته هوا، گم می شدند، یا می رقصیدند حتی، بی صدا، آرام و چه آرامش کشدار مسمومی بود. من به آسمان خیره می شدم، که چطور دانه های سپید، در آرامشی نهفته تاب می خورند، تا در ابدیت خود غرق شوند. راستی، تو یادت نخواهد آمد، چون این خاطرات، هیچگاه دیگری واقعیت نداشته اند.