در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

با جامی تهی

دیگر از دیوارها، از قصه ها و شعر ها، از سایه هایی که می تابند روی مشرق بی سکون دلم حتی، می ترسم. می ترسم باور کنم و خراب شود، می ترسم بسازم و آتش بگیرد. که چون کابوس های سیاهم، که چون خواب های دنباله دار به افتادن، به سردی بی انتهای دست های یک درخت رسیده باشم، می ترسم از انسان، از انسان ایستاده بر زمینی از جنس پوشال ها، خسته ام دیگر از هبوط هزاران ساله آدم ها و فلسفه ها و دین ها و آیین ها و من از روح خفته بر زمین سرد می ترسم. کاش اینقدر منزوی نبودی تو ... به کافه پناه می برم، به نوازنده نابینای پیانو. به سیاه و سفید آن بیرون، در مسیر پیاده روی کم عبور این ساعت های ناپیدا، که طرح هایی نه از جنس آدمها، رد می شوند و می خندند و پاکند و معصومند. به ترانه های منزوی افکار من. به بوی قهوه و عود، به طرح های سیاه و سفیدی از نقاشی ها و شوق ها. سرمای عجیبی دارد اینجا. این هوای بی سامان، کاش اینقدر منزوی نبودی، تو ...