در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

مجسمه چوبی

با حرف هاش، که لای دندان های سگی گیر می کرد و پاره پاره به خورد ما می کرد. با تمام روزهای بی سامانی که به جستجوی یک هیچ بزرگ پنهان می شود لای ترقی و تکنولوژی. اسیر شده ام. ضعف کرده ام از بحران سیری. شبیه روزهایی که انتها نداشت. شبیه دردهای خدا و من. شبیه لبخند زیبای مترسک تنهایی که از اسیری به جنون پناه برده است. می خندم ... شاد می شوم از تلخی کرانه های تقدیر. مثل همیشه سکوت کرده ای، می خندی. شده ای پای ثابت حرف های بی دلیل من. بی آنکه هیچ وقت چیزی بگویی، رها کرده ای من را، در تنهایی حرف هام. و می خندی. چون مرد نجار می خواست که بخندی. بخندی به حرفهام. به حرف هات، به بحران سیری این روزهای ما.