در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

کافه مولیناری

تیره که می شود، روحم تلاقی می کند با امتداد سیاهی چشم هات، تا فهم بی نظیر این زیستن ساده نقاشی های کوبیسم. لبخند شاعری به بادبادکی تنها، که سالهاست کنج دیوار تیره کافه ای از سرخی دارد تلف می شود. در امتداد خاکستری هوای مه آلود خیابان مجاور، وقتی نورها را در خود هضم می کند و شیدا از ترانه های داغ می رقصد در نسیم پر التهاب این سوزها و سفیدی ها. تیره که می شود یاد خستگی این سکوت بی انتها می افتم، تا برسیم به صبحانه انگلیسی با شکلات تلخ. برسیم به عطر تازه فراموشی های ماندگار. یاد رقصیدن با آهنگ های قدیمی ایتالیایی، شبیه سالهایی که بعدها خواهند رسید. که تو باشی، و ترانه باشد.