می دانم، که زیر شاخه های چنار پنهان شده ای. زیر رد سال هایی که از نگاه خیابان ها و خط کشی های سفید شب ها می گذرند. شبیه سایه روشن من، شبیه سایه روشن تمام خیال ها و آرزوهایی که روزی هست، و روزی تنها و بی کس دفن می شوند. پرنده ها عشق می خواهند.
و بادبادک ها، ...
می دانم، که زیر تبسم همین نوشته های ساده چقدر حرف ها زده ام با تلخی سکوت پروانه ها و درخت. چقدر دیر می فهمند. شاعری که گذشت، نویسنده ای که مرد، تازه می شود اول ادراک دروغ آدم هایی که هیچ گاه در بهشت نبوده اند. بادبادک تنها دور می شود از قصه آدمها. از قصه سرنوشتی که همیشه بی رحم بود و نفرت انگیز. از قصه فهم های کوتاه و پر ادعا.
می دانم، که زیر شاخه های چنار پنهان شده است، زیر رد سالهایی که از نگاه خیابان ها و خط کشی های سفید شب می گذرد.