در احساس لبخند گم شده ای از چشمان تو، که همان دروغ سالهای من است. در تنفس شب های این شب گریان و خیس، این منم که در تو می میرم. همین که ترانه گیسوان تو را باد با خود برد. و تنها امتداد خیابان های شهری تنها، دلگیر، که با خود فقط قصه های نا پیدا و دور دارد و سوال های بیشمار، که این همه آدم، که بودن تو، چقدر شبیه خواب پروانه هاست، چقدر شبیه چشم های گمشده توست.