در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

آدمها زیر چراغ ها می رقصند

در احساس لبخند گم شده ای از چشمان تو، که همان دروغ سالهای من است. در تنفس شب های این شب گریان و خیس، این منم که در تو می میرم. همین که ترانه گیسوان تو را باد با خود برد. و تنها امتداد خیابان های شهری تنها، دلگیر، که با خود فقط قصه های نا پیدا و دور دارد و سوال های بیشمار، که این همه آدم، که بودن تو، چقدر شبیه خواب پروانه هاست، چقدر شبیه چشم های گمشده توست.