در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

Ode to Simplicity

اتفاق ها، از بودن جا افتادند. تمام دست های ما، تمام زمستانی که ناگاه در امتداد چشمان تو رخنه کرده است. نمی دانی هزاران سال است شاید که زمان را گم کرده ام. می دانم از این خیالبافی ها زیاد می کنند ولی این اغراق نیست. برای سایه ای که هیچ چیز یادش نیست، دیگر چه فرقی می کند باشد، « ساعت چنده، یعنی دقیقا من کجای این زمانه ایستاده ام. کجای این خیابان بخت برگشته وزن تلخ رد پایم را بر دوش گرفته است. » دود می کند هنوز پشت بام تخیلات نیمه کاره ام، نگاه کن، پنجره هاش، هنوز ردی از نقاشی های روی بخار شیشه را دارند. ابر کشیدی، با بارانی که زیاد شبیه حال بیرون نبود. اما چشم ها همه در اشتیاق خلوت کوچکی بر می گشتند؛ انسان ملول، دل به هر چیزی خوش می کند. دل به دانه های درشت قهوه که ریخته باشد در انزوای یک مستطیل چوبی تیره. می دانم، گاهی وقت ها دلم می خواهد بدون اینکه مقصدی داشته باشم، تنها باشم، و هی بنویسم و حتی نگران آخر این خیابان عاصی نباشم. که گاهی درخت دارد، انقدر درگیر میناها و کلاغ ها باشد که فراموش کنی، اینجا خانه ایست، در امتداد همه خاطراتی که روزی نبود. گاهی سیاه است و دیوارهای بلند دارد. گاهی می شود همان آبی و خاکستری ... و حالا همه چیزش را در سفیدی مطلق فرو برده است. چشم هام دیگر عادت کرده اند، به گم شدن گاه به گاه اتفاق ها، زمان ها، آدمها. تمام زمستانی که ناگاه در امتداد چشمان تو رخنه کرده است.