در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

شب بود و نگاه لونا

شیرین من، 

غربت لحظه های دیرین این همه سکوت و شعر ... 

با تو ببین به ابرهای شمال می مانم و بی تو،  

 

من گمم!! 

 

نگاه کن به آشیانه خالی تنم ...

که با وجود نگاه تو معنا می دهد.

نگاه کن به برهنگی یک تکه برگ پاییزی که آرام آرام، طی می کند فضای خالی درخت و زمین را.

تا به آرامش ابدی مردن لبخند بزند.

و در حرارت چشمان تو ذوب شود!

دستهای مهربان تو را می جوید!

آرامش این همه سکوت دوست داشتنی تنهایی من و تو را می خواهد.

تو لبخند می زنی و من ...

سرشار می شوم از شوق و لرزش این همه شاخه بی دوام و دستانم ...

که از تازیانه بادها نمی ترسید،

حالا ببین به لرزش ثانیه های گرم آلوده من و بخار نفس های تو دچار گشته است.

چه زیباست ... ماه من! 

 

و چه آرام است و سکوت ...