ای کاش ...
فقط ای کاش باری دیگر همان جاده تنهایی من و غریب. دلم گرفته می زند!
شاید این بار هم به خوابی دراز فرو رفته ام. شاید هنوز چشم های پروانه ها را از بالای ابرها می توانم احساس کنم. من غربت زده بی آشیانه را رها مکن. من ساده بی استخوان را به حال خودم وا مگذار ای ساده زیبایی.
تو را خواهم دید. تو را در آستین تمام شبهای سیاه خواهم دید. خواهم برد به سایه سکوتی که خودم از تمام مهتاب ساخته ام.
مرا با خود ببر ...
ببر به اوج یک سادگی سیاه و سفید.
مرا از دور دست ها نترسان که دلم دیگر نمی لرزد ...
دیگر نمی لرزد از «گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...» نه، سایه می شوم، غبار می شوم ... می رقصم تا نور، تا آزادی ...
دلم گرفته می زند میان این شب دراز!
انگار، باران هم می فهمد و آدمها ...
هنوز خوابیده اند ...
صدا می زند دلم ... می شنوی!؟
ای ماه من ... ماه زندگی کهنه و فرسوده دلی که در حسرت بیگانه پرواز پرندگانی که این تکه غریب را وداع می گویند، هر روز و شبش ساده است و ساکت.
ای ماه من ... تو مرا می بینی، نه؟
ساده می خندم برای تو ... می بینی؟ مرا با خودت ببر!