در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

تابوتی برای زندگی

این روزها، 

نشان از بی نشانت نمی گیری! 

 

مگر نه همین دستهای تنها، که دادمش به دستهای تو را، شقیقه های مرگ ربود؟ 

مگر نه همین ساده خیال عارفانگی را که به گورستانی از زنده ها، به خاک می سپرد؟ 

 

حالا خوب می فهمم، 

من ... تنها به دنیا آمده ام 

و تنها تفاوتم با تو اینست ... که تو، آفریننده ای! 

 

خدا، همان صدای بی صبرانه مرغابی هاست برای بهار، 

خدا، نگاه شمعدانی های خالی از دایه شعله هاست! 

خدا، حرف های نگفته من است، که شاید تا ابد میان جاودانگی خاطرات هزار ساله درختها، مدفون بمانند. 

خدا، صدای عودی غریب است که از سالهای دور، شنیده می شود. 

 

تصویرم را خوب کشیده ای، 

نقاش زبر دستی هستی ... 

تابلوی سجاده سبز رنگی میان سایه های سیاه فراموش شده. 

 

قرنهاست، ... به خوابی طولانی فرو رفته زندگی. 

شب، ... بوی تریاک گرفته است. 

سرنگ ها پرند از عفریت مرگ ... 

و ارواح، می رقصند. 

روی سمفونی حقیقتی که به خیال ها پرواز کرده است. 

 

و ما زندگان پوسیده، 

سالهاست، ... به قبرستان شوم زندگی گرفتار مانده ایم.  

 

سجاده ها، بوی خدا گرفته اند! 

خدا لا به لای سایه ها، پنهان است. 

 

من مرده ام، یا تو ای خدای من؟ 

چه تنهایی تو ...