دیشب، مرگ را در آغوش کشیدم.
سایه ها، از هم می باریدند، ... پنجره ها، باز و بسته می شدند و بادی غریب، شعله های شمعدانی ها را با خود می برد.
در سرم کسی زمزمه می کرد،
گم بود و غریب.
سال های عمر من، ... بدرود.
ترانه هفت سالگی من، ... بدرود.
بدرود، نگاه عاشقی که مرا در آغوش خود کشیده ای.
بدرود، ... حوالی عاشقانگی مرغابی ها.
دیشب، چشم هایم را بستم تا به روی سرمای دلم، غباری از خاک، بستر من باشد.
سایه ها، ... ای سایه های پلید هم نوای من،
ای شب پر حادثه، ... بدرود.
دست هایم، به سردی دانه های بلورین برف، ... بی تاب و بی حرکت،
تمام احساسش را فراموش کرده است.
و خوب می شنیدم ...
کسی زمزمه می کرد.
لب هایم خشک و پژمرده بود.
و سایه ها می رقصیدند ...
در برابر چشمان من، پرده های سیاه یک نمایشنامه بلند، تاب می خورد.
و این آخرین پرده بود ...
باران می بارید!
ارواح، می خواندند.
...
دیشب، تا خود سپیده، بی قرار ماندم.
بدرود، نگاه عاشقی که مرا در آغوش خود کشیده ای.
بدرود، ... حوالی عاشقانگی مرغابی ها ...