در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

Nostalgia

ما دلبسته ایم ... 

به چنارهای روییده بر ابدیت جاده ها. 

به گام های پاییز، آنگاه که از لای شاخ و برگ درختان نقاشی شده زرد رنگ، تاب می خورد و روی بی کرانگی زمین، آرام می گیرد.  

به باران ...

به دست های ساده تو، 

به آغوش تو، که چون مرحم پرندگان بی آشیان در برم می گیرد، 

به عشق ... 

به جای خالی گل های شب بو ...  

 

دستهایم بوی تو را گرفته است ... 

و خاطره ات، می پیچد میان حادثه پاییز، 

 

چشمهایم را می بندم و  

صدای کسی را از دور می شنوم. می خواند، باران ... باران ... 

و آسمان می غرد ... 

و حالا ... آرام آرام، صدای باران را می شنوم.  

و کسی از پشت دنیای مه گرفته، سازی غریب می نوازد ... 

 

زخمه هایش، انگار، با باد در هم می آمیزد و سکوت باران را در هم می شکند ... 

 

چشم هایم خیس خیس می شود. 

و از پشت پنجره باران خورده، سایه ات را می بینم. با همان تبسم ساده ...

صدای کسی را از دور می شنوم. می خواند، باران ... باران ...   

باران گرفته است ...