در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

کوتاه، من، تو

می بینی؟ 

ساده شب چراغ من ... 

 

دلی دارم اندازه ای که خودت مقدر کردی و حرف هایم، آنقدر که تو خواستی. 

مبادا دلخور شوی از این دستها، 

که شب ها بوی گرفته ای دارند. 

 

خدا ... 

خدایی که هیچ کس نیست! 

که تو بالاتری ... 

کسی که حرف های من، همه از اوست، همه در چشم های او جاریست. 

می بینی خدا؟ 

 

تو، تنها تر از منی! 

و من نابینایی که شب ها بی چراغ پی کسی می گردم که خدایم باشد و نیست. 

 

مبادا که نیست باشی؟ 

 

مدام ... سایه ای پشت این شب تاریک، پشت نگاه ماه، پنهان است. حس می کنم تو را.