می گویم، مگر می شود دلم بی دستهای تو نگرید؟
مگر می شود خدا چشم های مرا ببیند و دلش های های باران نخواهد؟
اصلا مگر می شود بهار بشود، بی تو، من باشم، ... و تو گمشده میان تک تک این لحظه ها، نامم را صدا نزنی؟
باز گول خوردم ... تو نبودی!
این روزها، شب ها از لای کتابهای آشفته ام انگار دستهای تو تکان می خورد.
ولی تو ... نبودی، نیستی،
یک سوال،
... کجا رفته ای این همه سال بی انتها بی من؟
اگر بیایی قول می دهم، ... قول میدهم ...
که از هیچ چیز بی انتها سخن نگویم.