سبک این روزها هم شده مثل فیلم های سیاه و سفید قدیم. انگار، تمام هستی جایش را با ذهن عوض می کند و این تویی که به جای تمام بی رنگی ها، خیال می کنی ... خیال ... !
اینکه چه میشد جای اینکه یک فنجان قهوه سرد شود، مثلا شبها کمی آرام تر می گذشت. یا جای اینکه در روی یک پاشنه نچرخد، هر روز شانس این را داشتی که با تور به منهتن بروی ...
یکجا که می نشینم دائم ذهنم پرواز می کند، تحلیل می کند، ... عجیب گاهی کنجکاوی آدم را می گیرد. طرح می زند، نقش می بافد، ... حتی پیرمرد بیرون کافه را یک مرد شوخ خاص می بیند. یا کسی که به انتظار دوستش دائم ساعت را می نگرد. که مبادا دنیا از او گذشته باشد ... همه چیز رنگ جالبی داشت امروز، یکهو می فهمی تمام آنچه که تا نیم ساعت پیش تهوع آور بود، عین فیلم نامه های چارلی چاپلین جالب بوده!