آدمها، ... کابوس های متحرک روان،
چون سایه های مدام قرن تازه که هیچ چیزش سر جای خودش نیست.
خیابان های تاریک بعد از غروب،
کافه ها،
و باز، سایه ها که شهر را پر کرده اند.
انگار، همیشه کسی از پشت شیشه مه گرفته کافه نگاهت می کند.
با چشمانی مبهوت،
دست های چسبیده به شیشه ...
مدام،
حس تهی بودن می کنی. حس اینکه هیچ گاه خودت نبودی،
همیشه از پشت شیشه های مه گرفته کافه،
کسی نگاهت می کرده ...
مثل هزار سوال بی جواب دیگر،
مانده بر ذهن لایت آدمی چون من، چون هزاران سایه دیگر ...
می ماند همیشه هزاران حرف نگفته بر لبها،
و تازه می فهمی قهوه ات دیگر سرد سرد شده است.
و هنوز کسی تو را نگاه می کند.
با همان چشمانی که
اگر نمی دانستی تا ساعت ها، بهش زل می زدی و از خنده کبود می شدی.