-
Panorama
1389/01/26 12:58
چه با من بی انتها، این سال های بی نگاه را نگریستیم. تو در من گم شدی یا من؟ یا شاید یادشان رفته زمستان چه رنگی است! تمام می شود، شبی ... که از هیچ صبحی متولد نشده است. خیلی کمرنگ خواستم ببینم کسی تو لود شدن بلاگم یا تو قالبم مشکلی نداره؟
-
کوتاه، من، تو
1389/01/25 23:31
می بینی؟ ساده شب چراغ من ... دلی دارم اندازه ای که خودت مقدر کردی و حرف هایم، آنقدر که تو خواستی. مبادا دلخور شوی از این دستها، که شب ها بوی گرفته ای دارند. خدا ... خدایی که هیچ کس نیست! که تو بالاتری ... کسی که حرف های من، همه از اوست، همه در چشم های او جاریست. می بینی خدا؟ تو، تنها تر از منی! و من نابینایی که شب ها...
-
گول خوردم باز
1389/01/23 23:54
می گویم، مگر می شود دلم بی دستهای تو نگرید؟ مگر می شود خدا چشم های مرا ببیند و دلش های های باران نخواهد؟ اصلا مگر می شود بهار بشود، بی تو، من باشم، ... و تو گمشده میان تک تک این لحظه ها، نامم را صدا نزنی؟ باز گول خوردم ... تو نبودی! این روزها، شب ها از لای کتابهای آشفته ام انگار دستهای تو تکان می خورد. ولی تو ......
-
دیوار حرامی
1389/01/22 23:46
به خلسه می زنم امشب، هر چه بادا باد ... مست می کنم که خدا ... هیهات ... هر چه بادا باد ... بنواز این قصیده ای مطرب خیال انگیز، این چشم ها ... نشان خماری می دهد ... هیهات به خیالم نیست، دیوانه ای روانه شهر، می خورد دم به دم به دیوار حرامی هیهات به بسترم به جای مانده از آن آب پاک تو ... قطره های خونین بی کسیم، هر چه...
-
مرگ مداوم
1389/01/22 22:46
کاش ... بودی، تا ببینی این شب ها، تمام خیالم تویی. که تلخ است، بی تو شبهای اردیبهشت. که من، بی صدا آرام فرو می ریزم و نیست می شوم و تو ... روی خطوط موازی جاده های زیستنم، چیزی جز دو مرغابی نخواهی یافت. که ساده باشد و بی نشانی از زخم های کهنه تنم. کاش ... نمی رفتی هرگز از میان دستهایم، مرگ مداوم هر روزه ام ... زیبا...
-
مردی که سایه نداشت
1389/01/20 23:19
دست در دست تاریکی عبور می کنم. از میان کوچه های سنگین نیمه شب، بن بست های خالی بی صدا ... درخت هایی که از پشت نور ضعیف این وقت شهر، چون سایه های ارواح، می رقصند. و تنها، صداهای گنگی را می شنوم، که از دور دست ها می آید. کسی فریاد می زند، کسی می خندد، دیگری گریه می کند ... و از پشت پنجره های تاریک، احساس می کنم، کسی به...
-
کسی که هیچگاه، نبوده است
1389/01/20 00:41
پشت شب، شیشه های خاکستری ... جنون دستهای بی کس تنهایی، کسی که هیچ گاه نبوده است! خالی تر از همیشه، بخار نفس هایش تا ماه می رسد. و پنهان است، چشم هایش، پشت گیسوان تیره ای که ریخته روی صورتش، تا دیگر، هیچ کس، نبیند ... ... مرا! کسی آنسوی خیابان آکاردیون می زند و می گرید، آشکارا ... و چه دلگیر است این شهر، شهری که تو در...
-
MeloDramma
1389/01/19 19:13
چه ساده، بوی عود می گیرد فضای خالی دستهایت را! بی این لحظه آرامش، من در سکوت خواهم رفت. من در کهنه شهرهای تمدن، فراموش خواهم شد. نگاه می کنند، شب ها به چشم های من. و من در چشم هایم، رویایی از رقص تو را اسیر کرده ام. دود می گیرد، روی میز کافه، روی صورت تو می چرخد و نقش وهم میزند، لبخند شیرین تو را. انگار رویایی است، که...
-
غروب، به قلم لونا
1389/01/19 14:50
غروب دلم را بی دستان تو هزاران بار تکرار کردم. در این سالیان عمرم, هرگز طعم بی کسی را اینگونه تجربه نکرده بودم! شب ها پریشانم، مضطربم. تنها شباهت خود را با این مردمان خالی در روز می دانم. روزم چون روز کسان دیگر می گذرد, با حدیث نفس می گذرد. مدام حرف زدن, مدام ضجه زدن, که گفته مدام حرف زدن به معنای ایجاد ارتباط است, پس...
-
خالی شهر
1389/01/18 23:35
دستهایم، تا از میان انگشتان مهربانت جدا می شود، این شهر، شهر مرده هاست! انگار، صدای قدم هایم روی خط کشی ها، می پیچد در ذهنم ... می پیچد، میان شاخه های چنار و می گردد، چون برگهای خزان، که می روند، تا انتهای گذرگاه بی عبور ... آدمها، کوچه ها، همه مرده اند ... انگار، ارواح بیرون آمده اند و بی صدا، در میان رنگ های کهنه...
-
تاریکخانه
1389/01/17 22:40
گاه، پشت پلک های تو پنهان می شوم. و می بینم ... دنیا تاریک خانه است. و سایه ها، ... هیچ گاه، آرام نمی گیرند.
-
Reflect
1389/01/17 02:09
تاب می خورد دنیا مدام، کسی از دور مرا صدا می زند. نورها، با ضرب آهنگ یکنواختی از روی صورتم رد می شوند و می تابند، روی خطوط بی انتها ... از دور، بوی نفس های تو را احساس می کنم. گرم، ... انگار بخار می شود هوا، ... دانه های بلورین برف، مدام می ریزند. چشم هایت را دزدیده است، این مه بی سرانجام این لحظه دور. اما خوب میدانم،...
-
رقص شوم
1389/01/17 01:58
تاریک تاریک اند، قطار های غول آسای ابدیت ... واگن های به هم پیوسته خلوت، جایی که هیچ کس نیست! هیچ کس ... عدم است و عدم! و آهنگ مداوم قطارها، چرخ های آهنین، غرش می کنند. پیاپی، چون هبوطی که بارها تکرار می شود، همچون سایه یک طناب دار، که کشیده می شود، روی خالی زمین. صدای جیغ می شنوم از دور ... سرم می لرزد مدام، چشمانم...
-
آرام
1389/01/16 18:49
چه شیدا خوابیده ای، ای مرحم تمام زخم های کودکی، که سالهاست از قبیله آدم ها جدا مانده است. ساده نگاه می کنم، چشم هایی که پرده های سکوت دلم را می کشد. دنیا میان دست های توست. چشمم به سپید ماه میفتد، که تابیده بر نقاشی موهای تو، زیر آسمانی که خدا، یک بار برای فرشته ای آفرید. این دم دمای غروب، چه گرفته می زند! انگار نه...
-
مات
1389/01/16 00:32
باشد، باز می ایستم. دهانم را مهر و موم می کنم، تا دیگر از شبی که رفت، هیچ کس، چیزی نشنود. همین جا، همین لحظه، ... سکوت می کنم و دیگر، نمی خواهم از آن شب بیرحم، چیزی به خاطر بیاورم. باشد، ... می ترسم! می ترسم آنگاه بیایم که دیگر، همه پروانه ها به خواب رفته باشند. که رقص نور ها زیر باران، از خاطرم کوچ کرده باشد. که تو...
-
خون بازی
1389/01/16 00:04
روی هبوطی که مرگ را به انزال کشیده است، روی خاکستری زمینی سرد، چشم های تو را نقش می بندم. تا همه ببینند، عفریت مرگ، با چشم های تو، ... خون بازی کرد. این روزها، چقدر کبود شده ام. دست خودم نیست، ...
-
دو مرغابی در مه
1389/01/15 23:46
از جای دیگری می آیی انگار، جایی که زمینش تا آسمان، حتی یک وجب هم فاصله ندارد. جایی پر از شمع های سرخ، پر از فانوس های معلق ... دستهای تو با این زمین سرد، بیگانه است. ... بوی کسانم را میدهی. بوی کسی که آرام گرفت، بعد از سوت ممتد قطارهای ابدیت. بوی کسی که جانش را، کسی از سرزمینی نزدیک می گرفت. بوی کسی که صدایش را هنوز...
-
تابوتی برای زندگی
1389/01/14 19:07
این روزها، نشان از بی نشانت نمی گیری! مگر نه همین دستهای تنها، که دادمش به دستهای تو را، شقیقه های مرگ ربود؟ مگر نه همین ساده خیال عارفانگی را که به گورستانی از زنده ها، به خاک می سپرد؟ حالا خوب می فهمم، من ... تنها به دنیا آمده ام و تنها تفاوتم با تو اینست ... که تو، آفریننده ای! خدا، همان صدای بی صبرانه مرغابی هاست...
-
هفت دقیقه بی تو
1389/01/13 21:08
حال عجیبی است. می دانم همین لحظه که رفت، لحظه خاموشی یک ماه بود. آرام، در سکوتی که تنها خدا می شنود. و تنها فرشته ها می فهمند، ... باران گرفته بود ... صدای ابرهای سیاهش هنوز می پیچد میان آستین این شب دراز، شبی که از هیچ صبحی به دنیا نیامده بود. و همپای برگ ها، که می رفتند، او هم می رفت ... امشب، پایان آن نگاه سپید بود...
-
آغوش مرگ
1389/01/13 13:00
دیشب، مرگ را در آغوش کشیدم. سایه ها، از هم می باریدند، ... پنجره ها، باز و بسته می شدند و بادی غریب، شعله های شمعدانی ها را با خود می برد. در سرم کسی زمزمه می کرد، گم بود و غریب. سال های عمر من، ... بدرود. ترانه هفت سالگی من، ... بدرود. بدرود، نگاه عاشقی که مرا در آغوش خود کشیده ای. بدرود، ... حوالی عاشقانگی مرغابی...
-
زنده به گور
1389/01/13 00:53
شب، سایه دوانده میان دستهای خالی خیابان های این حوالی. ... و او، همان شبگرد تنهاست. حالا سالهاست، هر شب، دلم برای او تنگ می شود. برای آن عینک سیاه مات. می گفتند، - نابیناست! ... نابینا بود؟ ... لبخند عجیبی داشت! و می پیچید صدای آکاردیون، میان خیابان شب زده ... و گاه، کودکی با نوای آکاردیون می رقصید. او لبخند می زد....
-
Nostalgia
1389/01/03 02:27
ما دلبسته ایم ... به چنارهای روییده بر ابدیت جاده ها. به گام های پاییز، آنگاه که از لای شاخ و برگ درختان نقاشی شده زرد رنگ، تاب می خورد و روی بی کرانگی زمین، آرام می گیرد. به باران ... به دست های ساده تو، به آغوش تو، که چون مرحم پرندگان بی آشیان در برم می گیرد، به عشق ... به جای خالی گل های شب بو ... دستهایم بوی تو را...
-
LA VOCE DEL SILENZIO
1389/01/01 01:39
امشب، برای اولین بار، خیره در انتهای بی کرانه آسمان، ناپدید شدم. و یادم هست، دختری همراه باد، می رقصید. با پاهای برهنه روی سن خیس باران زده آن وقت شب. هم نوای ترانه ای که برایم آشنا بود. Volevo stare un po' da solo per pensare tu lo sai… ed ho sentito nel silenzio una voce dentro me… e tornan vive tante cose che...
-
وداع
1388/12/29 15:13
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
-
کولیان
1388/12/29 14:34
کولیان می خوانند، بی آنکه کسی بداند چه در دلهاشان می گذرد!
-
...
1388/12/29 08:59
Adieu, vive clarte de nos etes trop courts! خداحافظ ای فروغ تابناک تابستانهای بسیار کوتاه ما « بودلر »
-
خلسه در شب آخر
1388/12/28 23:55
چه تلخی گیرایی دارد این شب! گام هایم روی زمان کشیده می شود و انگار، هیچ دلش نمی خواهد فردا از راه برسد. پنجره اتاق را باز می کنم و می گذارم تا باد، هر چقدر که خواست درون اتاق بوزد. دلم آشکارا می لرزد. و اتاق خالی نیمه شب را پر می کنم از هبوط خالی دستهایم. از سرگذشت ترانه ای که برای بادها می خواند. صدای عود می پیچد...
-
یک شب مانده به عید
1388/12/28 22:14
و حالا با تو سخن می گویم. تویی که حرمت لحظه ها، تویی که دریای مرحم مرغابی ها، تویی که نقاشی ساده رویاها، این لحظه ها، این هنگام وداع با سالی که رفت، بی تابم ای خدا! زندگی نای تنفسم را گرفته و تنهایم با لونا، اما، دلم گرفته و خراب است. نمی دانم شاید فردا، روز بهتری باشد. تو روا مدار که نباشد. مگر تو همدم زیستنم نیستی؟...
-
ترانه بیجا
1388/12/28 21:16
زندگی ... آه، ترانه بیجای غمگین، مرا به یاد می آوری؟ نشان به آن نشان که روزی دلم رو به ستاره ها، برایت از خاطره پرنده ها می سرود. نشان به آن نشان که چه دلفریب دکمه های پالتوی تو را می بستم و کسی در گوشم چیزی گفت ... یادم نمی آید، یا شاید هم دلم نمی خواهد آن را به یاد بیاورم. زندگی ... آن طعنه های دلنشینت، یادت هست؟...
-
ما تنهاییم
1388/12/28 20:55
می دانم امسال ... دیگر هیچ پرنده ای از میان شاخه های درخت خانه مان عبور نخواهد کرد! لال می شوم، جز تو دیگر با هیچ کس سخن نخواهم گفت. با هیچ کس دیگر، سخن از بهار اهورایی کبود، نخواهم گفت! دیگر هیچ کس، حرف های زیستن را خریدار نیست. من، در دنیای بی انتهای خود غرق خواهم شد و همراه با خلیل جبران و ماری هسکل، آندره ژید و...