-
خون بازی
1388/12/27 00:00
چشم در چشم زندگی می خندم، انگار، هیچ اتفاقی نیفتاده است. منم و این پرواز کهنه خیال که به آسمانها چشم می دوزد اما، حالا دیگر، گام های ملول مرگ، آستانه دلش را پاره پاره می شکافت و چکاوک ها از دور ... شعر غربت لاله ها را می خوانند. می دانند غریبه ای در شهر پرسه می زند و اما، هیچ کس او را نمی بیند. انگار سایه ها، در هم و...
-
آوار
1388/12/26 23:25
های های میزند باران، انگار گامهایش با تلاطم شب جا به جا می شود. روی این زمین، هیچ چیز مثل گذشته نیست ... درخت ها، خیابانها، عروسک ها .. می لرزند، آسمان تیره تر از همیشه است و خانه ها می لرزند. نمی دانم، شاید هم، چشم های من دارد می لرزد. سر درد شدیدی هنجره مه گرفته ذهنم را فراگرفته است. من می بارم یا شب!؟ آه با من چه...
-
عفریت
1388/12/25 21:24
خدا، ناجور پی آرامشت می گردم و نمی جویم ... اینجا کجاست که از پی گرداب نیستی اش، بی اختیار به سوی عدم روانه ایم!؟
-
Modern Times
1388/12/25 12:45
And it's a Talent most people should learn How to Make you laugh without saying a word People have to yell nowadays to get heard But charlie was a man and that man could turn Serious, into delirious, he had A myriad of ways to paint a smile, and Every woman in the house went, oh If they wanted to act, they better act...
-
شب مهتاب
1388/12/25 11:48
نور ها می رقصند در باد، و آرام آرام می ریزند، کف خیابان سرد و ساکت شب ... باران، غوغاش گرفته است. و نور چراغ های سرد دامن می گستراند روی زلال خیابان و نیمکت خالیش که سالهاست، به انتظار نشسته است. خیره به آسمان دستانم را در آغوش باد و تازیانه باران باز می گشایم و آرام به انتهای خودم لبخند می زنم ... « شاید وقتی تو می...
-
عفریت
1388/12/25 11:29
شمعدانی خالی، می بالد به عفریت بی نام و نشان سرد ... مدتهاست روی این سینه خیال، نه شمع می سوزد و نه اشک می ریزد. خیالم به دست ابرها ماند و برایم جز بوی کهنگی و مردگی، چیزی نمانده است. زندگی ... سوخت!!
-
این همه زیبایی سرد
1388/12/22 00:47
خیالی نیست ... باز، سرمای این خیابان خیس روی گونه هایم را نوازش می دهد، باز شوق اقاقیای پیری را میان هاج و واج، نگاه ترانه ها، می سپارم به دست خیال و از همان انتهای باران برایت نگاه شمعدانی ها را، هدیه می آورم. روی سمفونی خیابانها، همیشه از دور می توان صدای کسی را شنید که همراه موسیقی غریبی آواز می خواند. ... صدایی که...
-
آرام آرام عبور لونا
1388/12/18 22:37
ناگهان، من می مانم و آرام آرام عبور تو از برابر همین چشمان بهت زده که انگار، کسی را گم کرده اند. کز کرده کنار تلاطم رفتنت و هاج و واج خیره به اتومبیل سبز رنگی که از پشت شیشه های باران خورده، می توان چشمان مهربانانه ات را دید. که مثلا دلداریم می دهند. بغض می کنم و تازه می فهمم ... تنها مانده دلم. و تازه می فهمم، آدم،...
-
نمی دانم!
1388/12/15 00:27
چشم هایم را می بندم، تا دیدگان زیبای تو را روی مه گرفته، شیشه زلال ذهنم به تماشا بنشینم. هوای خنک نزدیک بهار و این ساده صدای نسیم که می پیچد میان صحنه سفید زمستان، دیوارهای غربت دلم را به آشوب می کشد. پرنده ای از خیال دلم پر می گیرد و فضای اتاق را طی می کند و انگار روی شانه ام، یاد دستهای مهربان تو را زنده می کنند. من...
-
آخر دنیا
1388/12/01 22:11
بغض گرفته سینه سپید دیوار تنهای دلم را، بغض گرفته روی رویای خاموش و مات لحظه های این فضای منحوس و من ... و من چون دیوانگان می جویمت میان نگاه سایه ها، ثانیه ها، ... آواره میان سکوت مرگبار هستی پنجره سیاه و سوخته اتاقم ... می جوشد دلم، می لرزد نگاهم، می بارد دلم، سخت است .. سخت است تکرار هر روز آن خیابان مات و تاریک...
-
جاده های تنها
1388/11/30 00:52
سکوت می کنم و چشم در چشم دیوار مه گرفته شیشه اتاق، تنها خاطره از سالهای دور آشناییمان را نظاره می نشینم. چشمانم هنوز رنگ چشمان تو را دارند. آرام، بی انتها، تاریک ... خیره بر آستان نگاه لطیفی که از تو به یادگار دارم. این نفس های آخرین غریبه ای است که لب به لب کاسه صبورش پر شده از روزهای تنها و جاده های بی کس خداحافظی....
-
روز به پایان رسیده است
1388/11/28 23:23
من تنها بودم و نگاهم به خیابان خاکستری بی رنگ بود. آنگاه که تو دور می شدی و من دور می شدم و می دانستم، روز به پایان رسیده است. نمی دانی، دنیا چه تاریک و خاموش می شود .. و زندگی همین ساده بی انتهاست. فریاد می زند دلم. ناله می کند و من تنها، به عبور خطوط سفید خیابان خیره ام، و آسمانی که گرفته است. تازه می فهمد دلم، که...
-
شاخه های دلتنگی
1388/10/30 02:27
از نو آغاز می کنم، اینجا، خانه غریب و ساده من است که تنها زیبنده اش تویی، امیدش توی، بی تو، نه این گوشه تنها، نه این زخم های دلم را آرامشی نیست. با تو آغاز کردم و با تو خواهم رفت، جاده های تنهایی و غریبانگی را. با تو به رنگ آفتاب خواهم شد. با تو سادگی ام رنگ می گیرد. ابرهای بهارم کجایند؟ دستهای دلتنگی ام باران می...
-
سیاه شب
1388/10/30 01:36
چه تلخ است آنگاه که چشمهایم را به پهنه این شب دراز می بندم و می دانم، سیاهی مطلق مرا در بر خواهد گرفت ... سکوت می کنم و انگار، هیچ اتفاقی نیفتاده است. کاش می توانستم ستاره ها را ببینم. ... اینجا هوا گرفته و مغمون است!
-
ناگهان ... اینجا هستم
1388/10/21 17:20
من بدهکارم ... به همه، به تو که نگاهت را دوست دارم. به بغض این فصل پوچ و سرد زمین. هر چه خواندم و دیدم و نبودی و ... حالا شاید از پشت بهانه های کودکی می توانم ببینم آرزوی دیرینه چه طعمی دارد! می توانم احساس کنم، دنیا، نه فقط همین پهنه غریب افتاده، که دل دست نخورده کودکی است که آرام، بی پروا، از پشت چمنزارهای سرسبز...
-
گرفته
1388/10/19 23:42
می دانم، هر چه باشم ... آسمان دیگر آن آبی نیلگون نیست. من نمی گویم از پاییز، از سردی، از تلخی، اما، آسمان حالا دیگر مدتهاست گرفته است. و تا چشم می بیند، مه گرفته آستین این شب دراز را. تا سحر ... خدا می داند چه به روز پرنده ها خواهد آمد ...
-
تفنگت را زمین بگذار
1388/10/18 23:43
تفنگت را زمین بگذار، که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ، تو ای با دوستی دشمن ! زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن ـ شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید...
-
مثل ...
1388/10/15 00:26
من، مثل هیچ کس نیستم. وقتی فکر می کنم، خاطراتم، مثل یه فیلم قدیمی و غمناک، از همون فیلم های آشفته و سردرگم اعصاب خورد کن، از جلو چشمام می گذره. یه دنیا دل تنگی، دل شکستگی ... مثل هیچ کس دیگه. شاید به زور بشه از ته دل خندید! چرا اینجوری شدم؟ من که یه عمر دم از اخلاق و خوبی و پاکی می زدم!؟ کجا رو اشتباه رفتم؟ وای! تف به...
-
آدمیت مرده بود
1388/10/05 16:26
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و...
-
بی باران
1388/09/26 23:54
این روزها، اگر از باغچه خالی دلم گذشتی، چشم هایت را به خاک بی بارانم مینداز. چشم هایم را ببین ... نوازشت خواهند کرد!
-
قاب خالی دنیا
1388/09/19 22:35
... راستش را بخواهی، زندگی، چیزی نبود که می پنداشتم. چیزی نبود که وعده داده باشی. خدا ... من از تو خواستم به دنیا بیایم؟ گفتی پرواز مرغان دریایی میان غروب چه دل انگیز است ... گفتی، صدای باران آنگاه که شیشه ها را تر می کند از طراوت عشق چه دیدنی است ... گفتی آسمانی هست، که آنجا همان خانه خدایی است، آبی تر از تمام محبت...
-
چه دردیست ...
1388/09/19 22:09
چه دردی است در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن چه دردی است در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن به غربت...
-
یکجا، بمیری ... !!
1388/09/19 19:53
ابریست میان دلم ... شوری زده میان تک تک کلمات باطنی ام. این روزها تازه می فهمم باور تنهایی را، آنگاه که تو نیستی آنچنان که باید بود و آنچنان که شایسته است. اینجا، سراسر سرکوب آن چیزهای قشنگی است که سالها با بودنش زیسته ام و با خیالش تا آسمان پرواز کرده ام. و حالا ... آنچنان که می بینم، نه رویا طعم شیرینی دارد و نه...
-
مرگ در ثانیه
1388/09/16 23:47
یک .. دو .. بنگ!! و چشم هایم نظاره گر سرخی بی حد و مرز جنون شده بود ... سه .. او دیگر مرده بود!!
-
مرگ هفت سالگی
1388/09/13 03:05
خدایا درود که این، همان قلب ملول چندسالگی زمین است ... این همان صحنه تلخ و رقت بار و افسرده دنیاست. اینجا، زمین هفت سالگی من است. و اینجا دنیای بی کم و کاست زشتی هاست، پلیدی ها، دردها، خیانت ها، دروغ ها، خشم ها، کینه ها، ... دنیای صاف و ساده هر که زشت تر، با شکوه تر، هر چه کثیف تر بودن بالاتر بودن. آه ای که نامت بی...
-
پرنده مرده بود
1388/08/19 22:47
ساده بود، حرف های مترسک انگار غصه ای وجودش را فراگرفته بود. از پس بال های بی کرانه خورشید هم انگار باران گرفته بود. و خود خورشید هم می دانست، آرام آرام، باید جای گران بهایش را به دست ابرها می سپرد. و مترسک تنها تر از همیشه بود. آرام و بی صدا در انتظار پرنده ها نشسته بود. اما دیگر هیچ پرنده ای جرات پریدن نداشت. حالا...
-
نرو
1388/06/09 01:55
نقش اقاقیای کهنه ام کو؟ این همه ارواح پیچیده خون خواه، وای از انتهای این شب دراز، من و این کهنه دل بی کس و کار غریب. تو را وداع ... تو را وداع که پاره پاره تنم، که تمام آشیانه ام برای رویای ایمن هستی. وای بر زمین سرد، وای بر دلم، گلم، تمام من. نرو... نرو از آشیانه این بی آشیان، که تمام آنچه می بینی تویی، نه من، نه...
-
خیالی که به خاک ها سپرده شد
1388/06/01 12:39
حسودی می کنم به باران، به باد ... . این مرده درون من که دیوارهایش بیخ تا بیخ رنگ تیره سیاه می زند. پیدای روشن من کجاست؟ نه همان قصیده و تصنیف دلربا که روزی میان شعر و شاعری یافت خواهد شد؟ چرا نقش خطوط ساکت و تب دار لحظه های دوستش دارم مرا با نگاهی سرشار، شیدا نگارم که سخت، خالیم از ترانه ... . این من، نه همان من سال...
-
جای خالی آسمان
1388/05/29 00:28
ماه من، مرحم زخم های کهنه دل فرسوده ام. می دانم دلگیر، می دانم غمگین، اما تمام حرف من ساده است و کوتاه و اگر دل آزرده خواهی شد، مرا ببخش ... می دانم این دل کوچک مجال گلایه از تمام آنچه درد نام دارد، نیست. می دانم سکوت من شاید برای هر دوی ما بهتر باشد. اما این بار، خواهم شکست پرده این سنت دور را ... دلم گرفته است ......
-
شب بود و نگاه لونا
1388/05/21 12:17
شیرین من، غربت لحظه های دیرین این همه سکوت و شعر ... با تو ببین به ابرهای شمال می مانم و بی تو، من گمم!! نگاه کن به آشیانه خالی تنم ... که با وجود نگاه تو معنا می دهد. نگاه کن به برهنگی یک تکه برگ پاییزی که آرام آرام، طی می کند فضای خالی درخت و زمین را. تا به آرامش ابدی مردن لبخند بزند. و در حرارت چشمان تو ذوب شود!...