-
سوگ
1389/03/29 18:03
سالروز درگذشت شهید دکتر علی شریعتی، ۲۹ خرداد، و شهید دکتر مصطفی چمران، ۳۱ خرداد، گرامی باد. + مرثیه دکتر علی شریعتی، از زبان مصطفی چمران در ادامه مطلب ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر...
-
La morte
1389/03/27 19:52
مرگ را دوست دارم اما، ... « از زندگی دوباره می ترسم. »
-
Refresh
1389/03/27 19:26
... و خیره می مانم شبی، به برگ های پاییز نیمه شب، که با باد، چه آرام می رقصند و انگار، دنیا در چشم های همین آرامش وهم آلوده است و نه در من و مای مردگان شب های بی سحر. انگار انتهای دست های من، همین خیابان مه گرفته پندار و اقلیم تنها و کز کرده بی تنش روزهای فرسوده و خاک گرفته است. بوی خاک می دهد، هر روز ... بوی خاک رفتن...
-
Octavarium
1389/03/24 18:18
« مرا کسی نساخت، خدا ساخت ... » من از نو تولد گریستن های مداوم، شب های بی سحر هزار ساله تاریخ، من، شدم نقطه، واحه ای میان دالان بی سبب نا امیدی ها و رنج ها و سکوت ها و مغلطه ها ... راستی کجای دنیا گم شدم که هیچ کس نشانی از سکوت یک شمعدانی قدیمی نمی گیرد؟ این، بی نشان ترین آدم واره سالهای بشریت. این معنای تمام روزها و...
-
تلخ ترین کمدی من
1389/03/18 01:22
حالا وقت آنست، که رو به روی هم بنشینیم و قهوه بنوشیم و بخندیم ... بخندیم ... به همه چیز! + ( ... )
-
آخرین لحظه ای که بودم
1389/03/18 00:57
حالا، ... این سایه من است. سایه ای رها در فصلی سرد، که به ناکجای زیستن پروانه ای در شب روانه است. تا خیلی دورتر ها، هر چه بود، خیال بود و دست هایی که هیچ گاه هیچ چیز دلخوش نگاهشان نشد. عجیب تنهایی می گیرد خلوت این فضای منحوس تاریک را و تو می مانی و سایه ای که حالا، آرام آرام، از کنار باور خالیت عبور می کند. حالا همه...
-
اقلیم نبودن ها ؛ مطرود
1389/03/16 19:44
گاهی باور نمی کنم، آن سیب، از حوالی چشم های تو لغزید. و از شاخه های بی سرانجام هستی گذشت، از باور تنهای آن همه سپیدار قد کشیده در آستانه دو هزار سالگی این قرن های ابدی! و از زندگی بگویم؛ چیزی جز دست های خالی باوری از تاریک خانه های مبهم دنیا، از دیوار های بلند محکومیت، چیزی جز قتل عام ستاره های شب هنگام ندارم! ......
-
برداشت ششم
1389/03/16 18:41
لیک هیچ کس به ما نگفت، ... مرجع ضمیر زندگی کجاست؟ شفیعی کدکنی | هزاره دوم آهوی کوهی
-
اوهام
1389/03/16 01:21
روی تیغ تو راه می روم، ... مرگ خاموش شب های سکوت.
-
-
1389/03/16 00:22
چقدر زندگی ما، از خیلی ها بهتر است ... !
-
Cafe De La Care MONTPARNASSE
1389/03/14 13:37
دیروزهای ما چه زود گذشتند و چقدر کش آمده اند تا همین پناه گاه من، روزی که قطاری از دیواری گذشت و این شد، دنیای آشفته تازه ای برای دیدن چیزهای خیلی زیادی از تاریک خانه های بی سرانجام نیستی و سقوط. و صدای تو که هنوز در یادم مانده است که : « من هم می خواهم! » و چقدر ساده همین چند واژه کوچک، مرا به خیال اقاقی ها برد باز....
-
ناتمام ...
1389/03/14 00:17
خالیم ... خالیم از آن همه واژه ناسرانجام دنیای پست مدرن! روزی زمین مرا در خود فرو برد. آسمانی را که شب های بی سبب تاریک این هجوم خاطره ها و نداشتن ها و مرگ ها و دل های صبور، در خود غرق کرد. و من، تازه می فهمم دنیا چقدر سرد است! چقدر همیشه ساده خیابان های ملعون دور دستهای ندیدن و نفهمیدن که شانه هایم را به رعشه می...
-
انزوای یک نبودن شیشه ای
1389/03/12 21:25
روزها، چه ساده رسیدند به همان اول دنیا، همان اولی که سکوت بود و دیگر هیچ نبود! و حرف های مرا باد برد، جایی تا انتهای ابدیت یک جاده دراز و بی مقصد. جایی که هم دلها می گیرند، هم خیلی چیزهای ساده که تاریک وار از برابرشان می گذشتیم. من در انتهای یک جمله پنهان بودم و دست هایم خشک و خالی تر از همیشه. معصومانه نگاه آسمانی...
-
سوگ
1389/03/10 22:18
نهایت تاسف خود را از اقدام ضد انسانی رژیم صهیونیستی ابراز می دارم. روح جان باختگان و شهدای این فاجعه، شاد بادا ... مرگ بر بیداد ضد انسانی در سراسر دنیا
-
بازگشت در هفت ثانیه
1389/03/10 21:16
همه چیز از یک شب آغاز شد. شبی که نمی دانم حالاست و من از زمان دیگری می آیم یا در خیلی گذشته های دور یا خیلی آینده های دور است و من از حالا دارم می نویسم ... شبی که تاریکی آسمانش جور دیگری چشم هایم را گرفته بود و نورها را به وضوح می دیدم. اینجا بود که ... ثانیه اول آغاز شد. کافه ای نسبتا شلوغ و انواع بوی اودکلن های جور...
-
برداشت پنجم
1389/03/09 21:11
« تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسبهایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند ) و بعد کم کم شکلش متناسب با این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار...
-
اتاق نحس
1389/03/08 23:00
همه چیز از ذهن آدمها شروع می شود. گاه با سایه ها کلنجار می روی و عاقبت تسلیم بی چون و چرایی اقلیم سرد این جهان کشدار رنگ می بازی. بخار می شوی روی دیوار رو به رو، دیواری بلند، با سایه های کشیده منجمد روی هزار توی این فصل های بی بازگشت جنون آسا ... و صندلی قیژ قیژ گذشتن را خوب می فهمد. و کتابی از هزار سال گذشته که تو...
-
برداشت چهارم
1389/03/07 23:58
« حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ... »
-
مرهم زخم های یک دیوانه
1389/03/07 21:33
بگو دیگر از هیچ مسیر شبانه ای هیچ کس عبور نکند ... بگو این همه التهاب، یکجا برای فرداهای دور بمیرند! بگو دیگر باران هم نگیرد ... اینجا، خانه ایست که بی دستهای هزار پاییز بی سبب، به عذاب گرفتار شده است ... و تو ای الهه شب های دور دست؛ برایم از نیایش شبانه گریستن های بی دلیل هزار مهتاب، از همان غزل های ناب افق های خونی...
-
وهم سایه ها
1389/03/07 21:21
سایه ها ... چشم هایم را دزدیده اند، حالا سالهاست که تنها، روح تیره رنگشان را روی دیواری بلند می بینم. وهم شبانه تلخی است، برای من که جایی میان تابلوی جیغ، گم شدم ...
-
شمع ها و فانوس ها
1389/03/07 02:48
می بینی؟ خالیست ... هوا، از زندگی، آرامش، ... شب است و تیرگی مدام و قلبی که حاضر بود، تمام این شیشه های سیه فام را فرو می ریخت، تا دیگر، هیچ گاه چشم هایش را به یاد نیاورد. قلب، ... قلب، ... که دیگر قلبی نمانده است! قلبم، همه آنچه تو روح می نامیدی جا ماند، لای دست های کسی که میلرزید در شبهای سوز و خاطره های مدام سیاه،...
-
کابوس بیداری
1389/03/06 13:11
سکوت کرده اند، تمام دلخوشی های دنیا. زندگی بر عکس همان حرف های خیلی اشباح، زیادی گاه شیرین است. انقدر که دلت، سمفونی لبخند بخواهد. کنسرت پیانوها و گیتارها و ویولن ها، و دلت که تنها خنده بخواهد از نگاه فرو ریخته نوازندگان آماتور که عین آرشه میمانند و انقدر روحت را صیقل می دهند که دیگر هیچ چیز از آن باقی نماند. و گه...
-
The End of the Time
1389/03/03 01:29
کنار همان ساعت همیشه رفتن، انگار دنیا هم در ما به تارهای بی نهایت مرگ می رسد ... ؛ به سمفونی تاریک زندگی!
-
از بالا افتادن
1389/03/01 20:33
آدم، ... دلش گاهی سکوت می خواهد! گاهی اصلا هیچ کدام از سایه های دور و برت ارضایت نمی کنند. گاه یاد آدمهایی میفتی که از برجی در نیویورک آویزان شده اند. تابلوی چارلز ابتز! با لباس های قدیمی و هر کس به نوعی، معلق در زمین و آسمان به تو لبخند می زنند. احساس می کنی زندگی یعنی همین، تعداد زیادی آدم ناشناس دور که به پهنای...
-
Modern Reflect
1389/02/31 12:24
همه چیز با یک نظم خاص، ... دچار به هم ریختگی مدام است. مثل رنگهای در هم یک تابلوی نقاشی پست مدرن!
-
دنیای وارونه
1389/02/30 00:04
سبک این روزها هم شده مثل فیلم های سیاه و سفید قدیم. انگار، تمام هستی جایش را با ذهن عوض می کند و این تویی که به جای تمام بی رنگی ها، خیال می کنی ... خیال ... ! اینکه چه میشد جای اینکه یک فنجان قهوه سرد شود، مثلا شبها کمی آرام تر می گذشت. یا جای اینکه در روی یک پاشنه نچرخد، هر روز شانس این را داشتی که با تور به منهتن...
-
روانی، در سکوت
1389/02/28 19:09
روانم، ... به سروهای بی انتها، به سودای یک شاخه از همان نگاه معصومانه، که ساده با من بود، تمام لحظه های دنیای من را، یک جسم که نه، یک روح ... تشنه ام، تشنه ام به سکوت مبهم تشویش. من به بی انتها کشیده می شوم و تو، هنوز پشت هاله های دنیا، در انتظاری ...
-
کمدی سیاه و سفید
1389/02/27 15:17
آدمها، ... کابوس های متحرک روان، چون سایه های مدام قرن تازه که هیچ چیزش سر جای خودش نیست. خیابان های تاریک بعد از غروب، کافه ها، و باز، سایه ها که شهر را پر کرده اند. انگار، همیشه کسی از پشت شیشه مه گرفته کافه نگاهت می کند. با چشمانی مبهوت، دست های چسبیده به شیشه ... مدام، حس تهی بودن می کنی. حس اینکه هیچ گاه خودت...
-
سوگ
1389/02/27 11:58
مادر، ... نگو به خواب رفته ای! اینجا، کسی دلش گریه می خواهد ...
-
بی هیچ
1389/02/27 01:31
هیچ گاه، چشم هایم را دیگر به خاطر نخواهم آورد. کسی نفهمید، روزی که صدایم در گلویم گرفت و کاش هیچ گاه، از هیچ صبحی خورشیدی طلوع نمی کرد! گاه، دلم حجم یک تنهایی بی دغدغه را می خواهد ... فقط تو باشی در یادم و ... من.