-
بودن، بی مرز
1389/06/16 02:58
آخرش می رسی به اینکه هیچ چیز، ارزشش را نداشت. انگار که همه چیز از یاد آدم رفته باشد. میهمانی پرنده ها، کجای تاریخ گم شدم!
-
-
1389/06/12 03:15
بسم رب الشهدا و الصدیقین این، حرفها، ... خصوصی ترین واژه های دلم را با خدایم به دوش خواهند کشید. همین یک بار، صادقانه تمنا دارم، هر کسی که این ها را کهنه و ریا و خودپسندی و مغایر با عقایدش می داند، به تفکرش قسم می دهم که زخم های بی انتهایم را نشکافد و هیچ نخواند و ساده بگذرد از من که این دل جای هیچ زخم دیگری نیست. این...
-
دنیا، به رنگ کافه ها
1389/06/11 02:47
گیر کرده بود، نفس هام به غبار شیشه های فرسوده خیلی دورها. از اینجا، برف هم رنگ دیگری دارد، خواب هم رنگ دیگری دارد، ... تازه درخت ها ... نمی دانی چشم هایم تا به زندگی عادت کند چقدر طول می کشد. یادم می رود، دلقکی پشت پنجره اتاقم دارد با کلاغ ها بازی می کند. و تازه به اینجا که می رسم، لبخندم لای هزار توی این همه پیچیدگی...
-
خیلی حرف ها اصلا
1389/06/09 01:17
یعنی دقیقا می شود گفت که نمی دانم. نمی دانم همان اتفاق فراموشی کی از شاخه های سنگین اردیبهشت ها گذشت. اصلا کجای تاریخ حرف از این شب های دست نیافتنی بود. اصلا آرزو که کلا چیز مطاعی نبود! عادت کرده بودیم گاه به گاهی سیگاری بپیچیم که ما هم از فرنگستان چیز بارمان می شود و یک گروهی بزنند توی سر گروه دیگری که ما از شما...
-
دعای وارث
1389/06/08 02:50
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ آدَمَ صَِفْوَهِ اللَّهِ اَلسَّلامُ سلام بر تو اى وارث آدم برگزیده خدا سلام عَلَیْکَ یا وارِثَ نُوحٍ نَبِىِّ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ اِبْراهیمَ خَلیلِ بر تو اى وارث نوح پیغمبر خدا سلام بر تو اى وارث ابراهیم خلیل اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ مُوسى کَلیمِ اللَّهِ...
-
یکصد و نود و نهمین پست تاریخ
1389/06/08 00:03
چشم هام، به التهاب جاده ایست که تو از آن عبور خواهی کرد. بی هیچ عشیره خونخواه آدمی. به سکوتی که تو را در برش خواهد پیچید. به همان دستهای بی کرانه استغنا. که آرام باشی و هیچ رنگ دنیا آنقدری نباشد که سیاه و سفید را از یادت ببرد. چشم هام به سنگینی نگاه توست وقتی می بینی این آدمها، چه غریبانه تنهایی خود را از یاد برده...
-
نیمه شب های فورته پیانو
1389/06/03 18:23
این شبها که می گذرند، ... نبش قبر سالیان دور من است. با همان رنگ های مات مطلق.
-
پاندولیوم
1389/06/03 18:17
ببین، ... سخت نیست. باور می کنم، همه این روزها، جای دیگری هم اتفاق افتاده است.
-
رنگ های خالی
1389/05/30 00:51
انگار که همه چیز روی چشم های تو جور دیگری بتابد. انگار که بند بیاید نگاهم در هیاهوی این همه دیوار ناتمام ... تا همین رنگ های نزدیک. سمفونی جالبی است نیمه شب های دغدغه و بی خوابی. با این حال، ... با غصه هایت چه می کنی؟ - دلم خوش است به حال و هوای همین اقاقیای بلند. به همین ترانه های محلی دور دست. و گرنه که هیچ چیز روی...
-
مسئولیت شیعه بودن
1389/05/26 15:13
مسئولیت شیعه بودن - شهید دکتر علی شریعتی نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار7-شیعه- و به عنوان دفتر سوم منتشر شده است. این نوشته متن سخنرانی علی شریعتی در حسینیه ارشاد است که به تاریخ 15/8/50 ایراد گردیده است. از سایت رسمی دکتر علی شریعتی اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم...
-
بی ـ ؛ تمام سالهای من
1389/05/26 00:29
خواستم بگویم، من هنوز همان عابر بی انتهای کوچه های پاییز، من همان صدای تاریک سمفونی بی التهاب زیستن های پر از احساس و شمع ها و فانوسها، بی خیال پندارها و ساعت ها و دریغ ها و بودن ها، چشم هایم همان چشم های قهوه ای سوخته کافه های بی عابر همان کوچه های پر از انبوه تیره درخت هاست. همان بوی سوختن، ... همان رنگ های بی کرانه...
-
incarnate
1389/05/21 14:36
این شب ها، جای خالی خیلی چیزها روی دلم سنگینی می کند. اما، هارمونی بی کرانه استغنا، این بازسازی، این رویای نهفته خیلی چیزها، ... کاش دیروزها انقدر زود تمام نمی شدند. این نوشته ها هم دنیای مجسمند. ایمان دارم به دست خط خالص کسی از جنس همان نمی دانم آن کجای فراموشی.
-
معرکه هر دم بیل
1389/05/18 00:22
بازیگر بخند، ... که هیچ چیز دست تو نیست. نه تو می خندی، نه تو اشک می ریزی، نه تو حتی می فهمی که قرار است بعدها، خیلی دورتر از خیال شاپرک ها هبوط کنی میان توده ای نمک به حرام بی مزه بیشعور. دیگر، ... نای این حرف ها هم نیست. تمام می کنم این نایافته های بی در و پیکر را. تو هم شاد باش ...
-
-
1389/05/17 18:01
به دیوانگی دچار می شود هبوط ...
-
انزوا
1389/05/16 22:10
دیگر، خرده مگیر بر من. آنگاه که می گویم اگر با من بود، می دادم زندگی را نیستی بگیرد. انتهای دست های همین پرده ها، همه چیز آدم ها زیر سوال می رود. خوب نبود ... ! آن آبی بی انتها که گفتی نبود. آن دریای بی همتا نبود. هیچ رنگی جز سیاه و سفید نبود. دلم از آدمها، خرده سنگ ها، کوچه ها، کافه ها، از این مه سنگین گرفته ... چشم...
-
-
1389/05/16 21:55
ببین ... اینها همه اش تقصیر من نیست!
-
-
1389/05/16 00:38
اصلا می دانی چیست، من از باغ های سرسبز و قصرهای فاخر و نهر های با اسانس عسل و جامه های حریر و شراب ها و این چیزها بدم می آید. من از گیسوان ابریشم بدم می آید، از همه چیز این بهشت مبتذل بدم می آید از نیکی بدم می آید از این محراب نوستالژی متبرک، از همه چیز، ... حالا میشود وجودم را از تو سوا کنم؟ چرا نمی فهمی؟ چرا ......
-
مرگ مجسم واژه ها
1389/05/16 00:16
انگار، دود های کهنگی که موج می زنند از برابر تندیس مرگ. انگار، دست هایی هم سال سپیده ها که بگیرند دور تا دور بیکرانگی را. من نیاز را می فهمم. خوبی را می فهمم. اما رسیدن، به همین دانسته ها ختم نمی شود. من دیده ام ماهیان آبی بی انتهای دریا را. نفس هایم همتای درد های این چهره های نمادین نیست. می دانم همین جمله ها هم شبیه...
-
نمایشنامه سیاه
1389/05/14 23:31
همیشه، خاموشی است در انتهای این ظهر تب دار. یادت باشد سال های خیلی دور تر را که به یاد این لحظه ها می افتیم. لحظه های خاکستری نورانی، با شمع ها که می تابند گرداگرد شهر، ... همه چیزش را، آنطور که نیست خواهی دید. بغض های بی سبب از هیاهوی وداع، دست های پر امید که به خاک سیاه کشیده می شوند، حتی قطارها ابریند. خوب می دانم...
-
لعنت به معیار
1389/05/12 12:20
هرگز، ... در انتظار. اینجا همه چیزش نداشته های قرن مجهول است.
-
مه آلوده دست های موومان
1389/05/11 23:39
بیداد شورم، در نگاه تو نقشین خاطراتم به گل های قالی کشیده می شود. یکتا نوایم، در ماتمت به عرش خیال می کشاند مه آلود این صبح سنگین را. خواجوی قلب من، زاینده در ایثار هزار ساله ات، ... چه پاک و صادقی تو موسیقی بی همتای آسمانی. لای پرده های شور و ماهورت، زبانم می ایستد از رضای مصورت. خاطره می شوم سرا پای بیداد و نای...
-
حیران - موسیقی محلی خراسانی
1389/05/11 00:43
شاه صنم زیبا صنم بوسه زنم دستهای تو ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو به قرآن مجید و آیه آیه دلم هر روز و شو سوی تو آیه وگر از طعنه های مردم نترسم به دنبالت میایم مثل سایه یار گلم شاه صنم زیبا صنم بوسه زنم لبهای تو ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو آی بیا که جانم از جانت جدا نیست یار گلم آی بیا که در دل من جز...
-
کافه متروک
1389/05/09 17:51
آدم، ... کلی سقوط می کند وقتی دیگر باید با کافی نرو وداع کند و می بیند صندلیهایش همین جور پخش و پلا روی محوطه حالا بی روح کز کرده اند و ... اینجا همه چیز عوض شده است! آدم را تنهایی می گیرد.
-
مفلوک
1389/05/05 01:42
چه دل ساده ای دارند دلقک ها! انگار نه انگار که هیچ چیز دنیا جای خودش نیست.
-
سوم مرداد
1389/05/03 00:24
این جایی است برای حرف های نگفته خیلی خیلی زیاد. تا خدا چه بخواهد ... فعلا این پست را باز می گذارم. برای من. اینجا برای من آزاد است ... امروز روز بزرگیست. روزی که من آغاز شدم. حرف اول از لونا، ناتالی، لیلیوم، ... همه اسم های پاک + « پروردگارا،امشب شعری به من بده که نداده ای به هیچ کس شعری پر از نگاه شعری پر از نفس شعری...
-
در خیال یک مترسک
1389/05/02 01:32
روی ... گام های تو شب چراغ من، روی همین محدوده انزوای تلخ، روی همین ... می بینی؟ دلم بی تاب می شود از خیال اقاقیای سر به زیر سال های دور. دلم می رود تا بهانه بودن، بهانه شب بیداری های مدام، بهانه عبورهای بی مقصد، ثانیه های بی صلابت هبوط ... هبوط ... نمی دانم حالا چند خزان بی انتهای مرگ، گام های خسته پیرمردی که روی...
-
ناقوس
1389/05/01 19:51
بانگ ناقوس در دلم برخاست من سراسیمه وار و خواب آلود جستم از جا چه بود؟ آه چه بود؟ روز شادی ست؟ یا نوای عزاست؟ هیچ کس لب به پاسخم نگشود باد جنبید و کشته شد فانوس شب گرانبار و تیره چون کابوس بانگ ناقوس در دلم برخاست آه می پرسم از خود این چه نواست؟ از برای من که می زند ناقوس؟ | هوشنگ ابتهاج Vincent Van Gogh
-
بیست و هشت تیر
1389/05/01 00:43
حالا انگار که خالی شده باشم از همه چیز. از همه حرف های این همه سال مدام. از کنتراست بی نظیر شب نشینی های من و زمستان و کلاغ ها. از حضور گاه گاه چشم های سیاه کسی که دیگر نیست. و خالیست جایش ... برای همیشه، روی نیمکتی خالی که دردها را انگار خلاصه می کرد در وجود شب. حالا سکوت گرفته این خیابان شب زده. انگار که نداشته ها...
-
کنتراست رنگ ها در زمینه خاکستری
1389/04/30 01:16
همیشه، مانده بودم این کنتراست بی همتا چطور به وجود آمد. این همه رنگ های شاد، این همه لبخند پهن سرخ،... تو بودی در انزوای پنجره خاکستری اتاق من، که باز میشد رو به زمستان و کلاغ ها. دلقکی با کفش های قرمز بزرگ. هیچ گاه نفهمیدم. نمی دانستم چشم های تو را باور کنم یا آن لبخند پهن را! و همین شد که حالا، سال های سال است که تو...
-
سایه ها بر دیوارهای سپید
1389/04/27 23:22
خط خورده دست شب هنگام، خط خورده معراج نگارش از نگاه تو ... این دست های منند که به سلاخی شعرها و واژه ها می روند. چه بی انتها، چه بی سکون، از زورق های بی مقصد شب نشینان بی هنگام می نویسد. از نگاه های تاریک چراغ های کنار خیابان های بی عابر، آکاردیون در سمفونی غربت شقایق ها، ... شمع ها و فانوس ها ... کودکی با دستهای...