-
شهری در ابتدا
1389/04/27 01:20
می دانم سکوت می گیرد مدام، کنج رویای بیگانه ها در شهر. شهری به غمگینی کنسرت های بی مشتری مسکون در انزوای عبور نفس ها از برابر دیوار های این هوای گرفته. کاش می شد. اینجا، همین لحظه دور را از سپری شدن نجات دهم. همین هوای بارانی خلوت شبانه استغنا را. نمی دانم گاه، دلم هوای غربت این شهر دور را می کند. شهری پر از سایه ها،...
-
شاخه های سیاه شب
1389/04/26 01:26
انگار ساده کرده باشد فضا را مهتاب، روی این بی نهایت خلسه و بی امان نقش ها و وهم ها ... کنار پرفورمانس سایه روشن اندام تو، کنار همین هوای مرطوب از نفس های پر حرارت معصومانه، سایه کفش های سیاه تو گوشه پیکره هارمونی ابدی یکی شدن، ... دستهای مرا بگیر. می بینی، جادوی مرگبار وحشت و ترس، گرفته آن خیسی مدام را از حرارت نمناک...
-
-
1389/04/26 00:41
شبهای من که گر می گیرد از شیون های بی ثمر، تا هیچ کجای سکوتم را نمی توانم بهانه کنم.
-
نهیلیسم با طعم لایت عرفان
1389/04/25 02:17
گفتی سکوت، یادم رفت به خیابان تیره و تاریک آن دورها که شاید خیلی ها هیچ چیز در باره اش ندانند. جایی که از جاده اصلی جدا می شد، با درخت های تیره شب هنگام. انگار بی راهه ای در ذهن مدرنیسم جاده های اصلی. شاید صبح که می آمدی انقدر انزوا، هیچ چیز جالبی نبود. اما شب! شب ها انگار دنیا می شود یک رنگی که شبیه خودش است تنها،...
-
صورت یک انزوای فراموش شده
1389/04/24 03:08
باز خوبیش به این است که این کابوس لعنتی هم دست از سر ما برداشت، یعنی حداقل برای مدتی! تا باز ببینیم کجایمان را باید از جمع خلایق نامفهوم نیستی ساقط کنیم! آخر مگر میشود ما هم آب خوش از گلویمان برود پایین و به مینیسک و لوزه سوم و دندان عقل و چشم و هزار جای کشف نشدنی دیگرمان فکر نکنیم. بیچاره دکتر می گفت تو هر روز هم یک...
-
غروب خیس
1389/04/23 01:25
خیلی چیزها در همین سکوت گوشه گیرانه هست که تا به حال ندیده بودم. ندیده بودم چقدر می شود دور رفت با همین بوی سوختن عود و La Valce D'Amelie، که هوای باران خورده آن شب دوباره افتاد توی همین خلوت ساده اتاق دود گرفته. نمی دانی بعدها که فکر می کنم، چه صحنه های نابی در سکوت ذهنم خلق می شوند. کاش انقدر عجله نداشتیم برای...
-
متروی گاه خلوت ایستگاه آخر
1389/04/22 03:44
همیشه، در انزوای تاریک من، چشم های تو باز، ... انگار که نتوانم به این راحتی ها از این ها بگذرم. داشتم فکر می کردم به متروی گاه خلوت آن ایستگاه های آخر. با همه کم و کاستی ها، خوبیش این بود که میشد لحظه ای در دنیای خودت غرق شوی بدون خیال اینکه کسی تا تمام زیر و بمت را بیرون نکشد از رو نمی رود! می دانی، در این دنیای غرق...
-
خواب تلخ
1389/04/21 12:07
دیگر چه می خواهی از این دست های صبوری، ... از این سکوت سیاه که دامن می گیرد در رخنه های شب دراز و می کشاند فهم را به آشیانه انزوای خوابی بلند. دست ها، نشان از قدرت لمس واژه های خیال دارند و اما، سکوت که بگیرد، همه در تبسم شبنم های اهورایی برگ ها مبهوت می مانند. زیر باران نیمه شب، ... همه چیز آرام تر است، انگار نه...
-
Nightmare
1389/04/21 11:42
از کابوس های من، همین بس که ... سکوت می کند خدا!
-
نمایشنامه سیاه
1389/04/20 15:12
همیشه انتها زیباترین لحظه خلقت است. انتهای یک داستان بلند از سایه ها و عروسک های خیمه شب بازی. آدمهای خوب، آدمهای بد در بازی بی سرانجام زمان ... نمی دانستم می توانی این قدر رنگ های سیاه و سفید را در سکوت این شب دراز بپیچانی و مرگ را خلق کنی ... این گام ها ... چقدر خسته تر از همیشه در انتظار پایانی تاریک و تنهایند! تو...
-
در انتهای شب
1389/04/19 15:52
شاید دیگر، صدای مرا نمی شنوی. شاید حالا دیگر همه از سکوت آدمک ها و آب ها، رفته باشند. تصویری از رودی که به صدای مرغابی ها عادت ندارد. بارانی بی پایان روی سمفونی تاریک خانه های شب هنگام. زنی که از عمق درخت های سیاه، جیغ می کشد، موتزارت در آخرین بند دنیا ... بهشت در انزوای سالهای تاریک، جایی از یادها فراموش شد، مرد ......
-
il mirto e la rosa
1389/04/19 00:17
انگار که، ... گم شده باشد؛ هر چیزی لای هزار توی بی مانند زمانه و با سرعت مدام سکانس ها زیر و رو شود و آخر ... خسته از یک قرن آزگار پهن شوی روی مبلمان قهوه ای سوخته و معجزه ای باشد شیر شکلات داغ در این لحظه مفقود تاریخ ... مدام ثانیه ها که مبهوت آدمها، بگذرند و بمیرند و سیاه و سفید سایه ها را بنگرند که هیچ کدام انگار...
-
از چارلی چاپلین
1389/04/18 00:24
آموخته ام که، با پول می شود خانه خرید، ولی آشیانه نه، رختخواب خرید، ولی خواب نه، ساعت خرید، ولی زمان نه، می توان مقام خرید، ولی احترام نه، می توان کتاب خرید، ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی...
-
Etude
1389/04/16 19:14
چقدر طولانی شده این کوچه بی مقصد، پا به پای منی که دور می شوم از ساحل بی منطق این خیابان های دور و دراز و سایه درخت ها که روی سرم راه می روند و نزدیکای غروبی که چراغ ها روی سمفونی سکوت من و صدای گامها و موسیقی سنگینی از دور، چون پاره های خرد شدن تنی، چیزی ... هبوط را از روی شانه های شهرها بر می دارد و تراژدی، مدام...
-
پندار
1389/04/16 12:28
+ برایم از پرواز سایه ها بنویس ... !!
-
شیرین شیرینم
1389/04/16 02:45
+ ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه شُیوهی دلبری، لََتو تمامَ | محسن نامجو
-
تراژدی بی انتها
1389/04/16 00:30
سایه ها، لای واژه های من، ... چقدر سیاه ترند!
-
-
1389/04/15 22:55
چه نبض تلخی روی دستهایم راه می رود. هیچ گاه، حتی آن روز تلخ، این همه از خیابان شریعتی خسته نبودم! انگار می ترسیدم از درخت ها و سایه ها و وهم، که می پیچید لای گلویم. لای دستهایم و انگار دنیا را سکوت گرفته باشد و هیچ کس دل و دماغ هیچ حرفی را نداشته باشد. بغض می کنم و انگار نیمه شبی تلخ را لای خیابان ماتم زده گز می کنم...
-
ریتم سیاه
1389/04/14 00:38
آونگ ها ...، که چه پر تازیانه، چون گوی های بزرگ مدام تاب می خورند و فرود می آیند روی ردیف هشت تایی و باز، برخوردی مدام، که انگار روی مخم بازتاب می کنند و پیچ می خورد صدایم در گلویم و داد و فریاد بیگانگانی که هیچ کدامشان را به یاد نمی آورم، ... تلخی، لای رگ های بیجانم پیچ و تاب می خورد و گرم می کند نیمه جانم را که می...
-
la morte
1389/04/13 22:40
روزهای دور من، چشم های خیس فاصله اند حالا، دل خوش به همین شبهای مردگان بی سایه ام.
-
دانته
1389/04/13 14:29
در پندار من، چه ساده گمشده هایی برای نگاه، چه دلقکان بی آلایش ورپریده حضور گام های غروب، چه حرف های منتهی به زوال مرگ. رونق گام های شب هنگام خط کشی های سیاه و سپید مدام، از برابر چشم های من، که پشت سایه های آویزان از آسمان پنداری نامرتبط و نامفهوم گم شده است. از واژه های سقوط یک قرن آزگار ... زیر پلک های این شبها، هیچ...
-
جمله های خط خطی کشدار
1389/04/13 00:11
چشم های من، هیچ چیز، حتی عبور گاه به گاه خیالی دور، مرا به شادمانی بی سبب نخواهد برد. بیهوده پنداشته ای حالا، صد سال از عبورت می گذرد. و قلبهای ملول، هنوز درکشان به پاره های خیال دنیا نمی رسد. بیهوده صدا می زدی ریرا؛ من در آستانه صد سالگی مردن ... وهم چیز جالبی است! بعدها منتقدان از تویش حرف های فلسفی بیرون می کشند.
-
il sogno di notti fredde
1389/04/10 21:48
نه، ... این هوا، هوای دل من نیست! هیچگاه، عادت نکردم به باران، ... که نبارد، به هجوم بی وقفه اضطراب و خیابان های داغ، ... به سکوت تمام کلاغ ها که دیگر انگار هیچ جایی نیستند. حتی، سایه شان هم از کنار خیال من عبور نمی کند. از دستهای باد، ... از همان خنکای نسیم که می بارید روی پلک های خسته از عبور سالهای بی حاصل تنها...
-
پیاده روهای شانزلیزه
1389/04/09 22:34
همیشه خدا، از این فصل لعنتی بیزار بودم، از این گرمای بی همه کس که همیشه حساسیتم را به نهایت خود می رساند و کسی نیست بگوید، من و چه به گرمای نفس گیر این شهر لعنتی که انگار تمام دنیاست! انگار تا چشم کار می کند خدا همین یک شهر لعنتی را از دماغ فیل فرو فرستاده تا به مردم حالی کند تمدن یعنی چه! شهر نشینی یعنی چه، اصلا تو...
-
در امتداد شب
1389/04/07 01:42
تو از، ... سایه های آهنگین اقاقیای خانه ای که می افتد روی دیوار سپید خاطرات من، از دستهای سپید بی مرحم مرغابی ها، تو از بی کسی تمامی این خاک برهنه می خواندی. من خوب می دیم پرواز خیال تو آبی است، همرنگ همان احساس ناب یک وداع بارانی در نیمه شب های دلگیر صحنه ای از قطاری که روی دیوار های خاموش زمان فرو افتاده است! تو از...
-
Divina Commedia
1389/04/07 00:01
سیاه و سفید ابرهای من، بوی رویای پارادایس می دهد ... !
-
ریتم شبانه کولی ها
1389/04/05 23:11
هیچ وقت نفهمیدم چرا خنده آدم ها را باور نمی کنم. برای من سایه ها همیشه سایه اند، بی هیچ احساسی آنگاه که هیچ وقت تو را نمی فهمند و تنها خیال خودشان است که تا هر جا که بخواهد سکوت می کند. دلم را می زند نگاه های مسخره دیوانه های مدام را، در تلالو هزار دریای ویترین های نورانی شب هنگام. برایم همه چیز تازه می آید، نگاه هایی...
-
il vuoto
1389/04/05 21:40
دلتنگی که می گیرد، هوای شبها هم کز می کند؛ دیگر هیچ غریبی، از کنار هیچ کافه ای، نمی گذرد!
-
-
1389/04/02 01:48
اگر زیادی سردم، ... اگر خیلی حرف ها می خشکد جایی میان خیال و چشم های تاریکم، ... دست خودم نیست! بگذریم ... من هم خوب می شوم.
-
برداشت هفتم
1389/04/02 01:10
نفس های بریده ماگدا آرام روی گونه اش لغزید و ... و وقت پرواز دست ها شد، از پی هم، در بیکرانگی لحظه ها و گدازه آفتاب، که به کام می کشید سبکبالی جسم ها را و صدای بال زدن پرنده ای، ناله ای، آوای قناری بود در پریدن از شاخساری. و ابرها که آرام آرام آمدند و نوبت پرواز شد، در میانشان. و از پس ابرها لبخند فرشتگان که رنگین...