-
بعد از این روزها
1389/09/26 18:24
ملالی نیست، جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
-
نینوا
1389/09/24 11:54
سرزمین نینوا یادش بخیر ...
-
سوز
1389/09/21 01:42
و او به خواب می رفت. کنار لالایی کودکی که معصومانه شعرهای خردسالگیش را در خیال آرامت زمزمه می کرد. کنار دست های کودکانه پاییز، ... کنار غریبانگی این همه سال، این همه زخم های بی مرحم آدم ها. « بخوابی بابا ... » بخوابی که صدای بغض های نشکسته ام را نشنوی، که دلت نگیرد که باز، لای این طلسم بی وفایی خم شده پیکر کودکی که از...
-
سودا
1389/09/20 20:35
یکتا نوشت این شب های من، بی نام تو هیچ چیز، تازه نمی شود
-
The Symphonic Eden
1389/09/19 16:50
پشت سیاه و سفید های نقاشی های هنرمندانه گم شده بودند، تمام سرخی بادبادک های شاد، کودکانی که رویا پردازی می کردند، بارانی های سرخ شفاف، ... آن روزها هنوز کسی بهت زده به پرچمی که امنیت را از تمام بشریت می گرفت، روزها و شب ها را به کابوس نمی نشست. اما همیشه، طراحی یعنی، ... سرخ ها در انتهای خیال، نقوش سیاه و سفید و مات،...
-
دیوارها، هنگام غروب است
1389/09/18 17:20
همیشه نگاهش جا می ماند، انگار یادش رفته باشد که چقدر سایه ها در شهر وول می خورند. شاید ساعت ها، پیپ می کشید و بویی عجیب همه خیال اتاق را در خود غرق می کرد. نمی شد بفهمی جایی که چشمانش را در خود گم کرده است، چه معنی غریبی خواهد داشت! « - من، کندی حرکت دارم. » از همان لحظه می شد بفهمی که ترجیح می دهد هیچ حرکتی آزارش...
-
دنیای کوچک نارون ها
1389/09/17 20:09
« - گرسنه ات نیست؟ قیمه امام حسینه ... » اینکه همین حرف ساده را شنیده باشی. و بگذرد انگار نقطه ای باشد که دورتر می شود. چقدر دل آدم می گیرد ...! + همه حرف ها آنجایی شروع می شود، که صورتش سرخ باشد از سیلی نا هنگام، ... که اشک هایش بریزند، روی قیمه امام حسینی که ریخته کنار پیاده رو! که « این وقت شب، ... اینجا چه می کنی!...
-
بازگشت
1389/09/16 01:17
برای حرف های بی سرنوشت
-
سقف کوتاه پاییز
1389/09/15 01:38
بزرگ می شوی، ... آنقدر که دیگر نه آن ذره کوچک باشی که رشد کنی، که درک کنی که حجم تنهایی ات بشود آنقدری که هزار ترانه بی رحم و سوزناک را در خودش غرق کند، انقدر که پر بگیری و رها شوی، انقدری که بفهمی خورشید قصه های نیمه کاره جایی خیلی دور تر از خیال ها و ترس ها، ... جایی پشت پرچین های منظم باغچه همسایه های خیلی دور، روی...
-
Dandelion
1389/09/14 00:39
همه چیز از تو شروع می شود. از تویی که خود خواهانه مرا به پرواز دراوردی و حالا، خیلی سال است که از کنار هزاران ابر سفید، هزاران مرغابی آن بالاهای خیلی متفاوت با تمام دست نوشته های بشر، از روی خیلی خیلی دشت های ارغوانی رنگ که حتی در خواب هم هیچ کس نخواهد دید، ... می گذرم و گاه به گاه درختی که برای لحظه ای خوابم را در...
-
-
1389/09/11 23:58
این زندگی نیست، دردنامه است
-
گارمان
1389/09/11 21:50
- بزرگتر که بشی می فهمی، دنیا، دنیای بزرگترها نیست! اینکه، سر بگردانی می بینی، ... از همیشه تنهاتر شده ای.
-
lachrymose
1389/09/08 13:29
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد | گویا به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
-
رویا، مرگ امروزها
1389/09/06 23:15
می دانی، راستش اینطور است که خیلی چیزها سر جای خودشان نبودند. چشم هام ماند به نوری که روی سبزی بی انتهای درخت ها می افتاد. یا غروب که صدای خنده های مدام می پیچید روی حقیقت بی چرای خیابان ها. اما، حالا، دیوارهای بلند، مغزهای مفلس، فرش های نفیس ... با اندک محبتی که یعنی بن بست!
-
انتهای اختیاری بودن
1389/09/02 01:11
حرف زیادی نیست، ... فقط قحطی انسان و حکایت همجنس بازی گوسفند با گوسفند که آن را هم می گذاریم به حساب نظم نوین جهانی، یا به هر حال هم زیاد فرقی نمی کند ما به حساب چه بگذاریم؛ از همان اول هم کسی از ما چیزی نپرسید!
-
برای کوچه های منزوی
1389/09/01 21:46
مثل حرف های دیوارها، این گوشه همیشه هوا همین طور خالی و بی انتهاست
-
سکوت
1389/08/28 23:35
وقتی که حرف هایت گیر می کند، جایی، میان حوالی یکی شدن
-
Dal Segno
1389/08/26 23:39
ساده باش ... دنیا هبوط می کند، باز، شب اول یاوه های مقدس فرا می رسد، باز اندام نحیف شب می کشد رنگ تاریکش را روی خوابیده طرح های بشریت. سکوت می شود، باز می گردد دنیا روی خطوط موازی تقسیم شدن، تقسیم ماندن، ... هیچ چیز، نهایتا بی خیالی پست مدرن برای برهنه شدن، برای نقش های روی سقف های منحنی، برای آغاز، برای برهنه کردن...
-
Upside Vision
1389/08/24 22:41
صدای پیکر ناپیدای باد، می پیچد لای شاخه های سکوتی کوتاه و همه چیز روح می گیرد، همه چیز حرف می شود، همه چیز انگار واقعی تر از قصه مبهم موسیقی رمز آلوده ای می شود که از لای در نیمه باز کافه رو به رو می خیزد لای پوست این خیابان سرد و می رود در پهنه جان مرده ای که شاید فقط درخت ها احساسش کنند و سایه ها ... پر می شود انگار...
-
در خواب یک پروانه
1389/08/13 23:49
خیال کنم انگار همه چیز اتفاقی بود. تاس های بی حد و مرز اعداد. که می ریزند روی زمینی از نیاز. روی آدم های رنگارنگی که گاه می فهمند، که گاه درک می کنند این اعداد را که روی اختیارشان می افتند. چشم های دروغین و رنگ های نا امن. این حریم زندگیست. جایی که عبور از آن به دیوار های پوچی و عدم می رسد. روی دیوار ها، پیچک های...
-
اینویدیا
1389/08/04 02:47
حالا خوب می فهمی، برگ برای افسانه ها، اینجا زمین لعنتی تبدار است. خواب یعنی همه چیز، انکار نمی کنم، گاهی وقت ها ساخته ها یعنی تردید، تردید یعنی آخر آرزو های ساعتگرد. بدیهی ... ساده لوحانه ... دنیا شده همین! به جهنم که کودک بی مادر انگار یخ می زند در دروغ فال فروشی و حافظ گردی، به جهنم که شاخه های بی گناه، ولو می شود...
-
رقص روی نتی که پرید
1389/08/02 00:54
گاهی وقت ها، می شوم همان سکوت ناگزیر. بی هیچ دلیلی، خاموشی می گیرند ر ِنگ هام. انگار نه انگار که زاده همان شعور ملعون آدمی باشد پدرسگ! می رقصد باد، روی نتی که پرید ... روی نخواستن های من! پخش می شوند رَنگ های شاد، ... روی کجی های این دنیای نامتقارن. همه چیز خاموش می شود!
-
از بالا افتادن
1389/07/30 01:55
چشم هام به نگاهش بود، مبهوت عصر گرفته پر از خیسی و برگ های نارنجی و ... برکه ای پر از مرغابی های سفید! « دلش نمی خواست اینجا باشد. » هیچ گاه دلش نخواسته بود و چشم هایش پر بود از نوازنده ویولن سل محزون گوشه اتاق خالی ذهنش ... حتی یادش نیست، اتاق چه رنگی بود. انگار که همه جا را مه گرفته باشد. برگ های نارنجی باشند و خیس...
-
ایدا
1389/07/26 02:16
حالا، انتهای همه این شب ها، حرف توست، ... می پیچی چون زبانه های بی دریغ پایان، انگار، حرف های تو در توی دالان ها با مرگ ها، انگار حال و هوای هر شب باران، روی سمفونی ناب کوچه ها، ... کوچه های بی کرانه که در سکوتشان درخت های سبز تاب می خورند و برگ ها که بی اختیار می رقصند لای دست های نوازش مترسک ها، خیال ها، درد ها،...
-
بی قراری
1389/07/23 20:43
حالا، باور می کنم. خیلی چیزها بازگشتنی نیست. خیلی چیزها روی سر آدم هوار می شود که خیال هوای بارانی پشت کافه های نیمه شب را به انزوای تاریک و کورسوی اتاق های گرفته و نمناک می برد. یادم می آمد همیشه چنین حال و هوای غریبی را می توانستی لای این دودها ببینی. همیشه اتفاق های ساده ای بود و عمیق. همیشه باورم میشد نزدیکای عصر...
-
سمفونی ناتمام
1389/07/17 19:23
تو ای، ... ماه شب های روشن، ای صدای مبهم پروانه ها، ای غروب همین فصل خالی و خیال. حرف های دلم بسیار و چشمان دروغ صبورانگی بی التیامند. غبار گرفته صدایم را، تک نواز اسطوره های بی پایان، شکسته دلم در سکوت برگ ها و درخت ها، ... امروز از جاده ای عبور کردم، که سبز بود، برگهای خیال و شعر و افسانه داشت، که تاریک نبود از شب...
-
نقش بیدار
1389/07/08 03:38
ای تمام دنیای نیمه بیداری، سکوتم را به خیال ارزشت نخواهم فروخت! صبوری خواهم کرد. همه چیز روزی تمام خواهد شد ...
-
-
1389/07/07 20:31
دلم، ... انگار ... مریض بی هوایی های ذهنم شده.
-
زشت و زیبا
1389/07/02 23:25
امروز، بعد شبهای بی قراری و التهاب، بعد همه چیز زشت و زیبا، بعد از تو که سالهاست خاک خورده ای گوشه دلم، گلم، نهایت حرف های نیمه شاد پر التیام، ... دلم بیکرانه ترین وسعت یک سکوت دردناک است. بی من شده ام حالا، مگر نه همین دست های ساده تو دلم را بس؟ مگر نه اینکه رفتن چقدر ساده بود و تنهایی چقدر مبهم! ... نه اینکه حرف های...
-
انهدام
1389/06/26 12:57
چشم بگذار خدا، من به دروغ تاریخ، به همین سکوت مدرنیته، از دیدگانت محو می شوم ...