-
سونات پیانو
1390/02/15 01:02
همه چیز، از خط های سیاه شروع شد، از راه را های مورب روی صفحه ای دایره ای شکل سفید، که وقتی می چرخیدند، میشد تمام دنیا را دید، که دارد به یک نقطه ختم می شود. به نقطه ای سفید که در مرکز راه راه های سیاه ایجاد شده بود ... سونات پیانو را می شنیدم لای انبوه صدای خنده کودکانی از جنس همان عصرهایی که حیاط خلوت خانه پر میشد از...
-
روی رد فواره ها
1390/02/07 21:19
همه چیز به طرز وحشیانه ای نابود شده بود. کتاب هایی که به جان کندن و پرسه در انواع اقسام مغازه های تنگ و تاریک، با رایحه ای عمیق از بوی متعفن نم دیوار، با پله های تنگ و کهنه، جمع کرده بودم افتاده بودند روی زمین و ولو شده بودند در قلمرو این گوشه کز کرده میان هزار هزار کوچه پس کوچه پر رفت و آمد شهر، شهری دیکته شده از...
-
بوی باران و شمع
1390/02/04 22:37
در نگاهش سایه ها آرام می گرفتند، جایی در امتداد خیابان همان عصر های دور. شبیه سادگی های همان کودکی آرام، پر از رویاهای شگفت، پر از سکوت های ممتد. بوی چوب خیس می داد هوا، بوی جنگلی که زیر باران جا مانده بود و نت ها، دلش را به سمت پیانوی کهنه پشت ویترین می برد. دل و روده اش را باز گذاشته بودند، و سیم های تو در تو که در...
-
همه این حرف ها، دروغ است
1390/02/03 23:16
دیگر اتفاقی از دنیای بی عابر و مه آلوده عصرها، چیزی شبیه خوابی که مرا در بر می گرفت و میشد تمام خطوط سیاه و سفید نت ها، دیگر صدای خش خش برگ های بی وقفه، دیگر هیچ چیز، هیچ خاطره ای مرا به خودم باز نمی گرداند.
-
پرواز سایه ها
1390/02/02 12:41
با تو خیالم می رود تا انتهای قرن ساده سکوت. به ابدیتی که هنوز، دست هیچ عابری به آن نرسیده است. به فهم ساده خیابان شب زده، به سمفونی شمع ها که می رقصند، لا به لای حجم مه آلوده این زمان گم شده. من تازه می فهمم، چقدر دور بودم من. Ξ T Ξ Я N ∆ L
-
نارنجی شفاف
1390/02/01 23:54
یاد شب های بی سکون افتادم که اتفاق هایش شبیه گم شدن های پی در پی بود. گاهی باور نمی کنی، گاهی نا خودآگاه، دیوانه وار، دنبال تمام آنچه دیگر نیست می گردی. برای سال ها، ... روی سنگفرش های بی انتهای این شهر، تا نارنجی شفاف را پیدا کنی. تا برایت یک شبانه روز پر از سوال خلق کند و خودش با دستهای خودش، همه گمشده ها را دوباره...
-
پایان
1390/02/01 10:58
بسم الله الرحمن الرحیم « یک ... دو ... صدا میاد؟ ... » کجام اصلا؟ برای کی بخوام حرف بزنم؟ برای آدمهایی که شبیه تو نباشند. برای آدمایی که طرفدار باشند. طرفدار، ... طرفدار چی اونوقت؟ همون فانتازیست های هنری دور و بر شما مثلا؟ یا مثلا پیروان عرفان های نوظهور که یه جمله خوندن که شبیه حرفای گنده هاشونه و منم مثل خودشون می...
-
سمفونی آزاد
1390/01/30 23:18
شده ام چیزی شبیه اتفاق ها، با زبانی شبیه همین پاره هایی که از زندگی باقی می ماند. شبیه دیوانگی های یک سایه روی دیوار تنهایی دلم. دیواری که از حقیقت تمام ساخته شده است. دیواری از جنس باورهای تازه، از جنس شمایل من در هزاران سالگی دنیا. انقدر از سمفونی آزاد نوشته ام که احساس می کنم شده تمام خودم. تمام منی که هستم، تمام...
-
چیزی شبیه دیوانگی
1390/01/30 21:37
دارم سقوط می کنم در همان کابوسی که خودم برای خودم ساختم، در همان بیماری نفرت انگیزی که سالها پیش گریبانم را گرفته بود. ماری که بر حصار دلم چنگ می زند و منتظر بهانه ایست تا نیشش را در قلبم فرو کند. کاش نبودن انقدر برایم سخت نبود.
-
کلکسیون بی نظیر انزوا
1390/01/30 20:51
تمام آدمها، سایه ها، دخترها، احساس ها و همه نیازها تبدیل می شوند به یک تنهایی بزرگ. به حقیقتی که روی دیوار های دلم، با شاخه های تو در توی پیچکی بلند، سبز می شود. متاسفم برای همه آنچه هنرمندهای واقعی از آن بی بهره اند و مترسک های پر ادعایی که تمام نبوغشان در پیروی از آدم هایی است که وجه اشتراکشان تنها سیگار و کنیاک است.
-
دنیای شلوغ ملخ ها
1390/01/27 20:55
حرکت ها، از موسیقی متن تند تر شده بودند. شبیه خواب دیدن است. حتی وقتی بیداری و به رد شدن پی در پی اتفاق هایی که نمی بینی و تنها چشمانت رویشان مانده است، خیره ای. بی شک اینها نعمتی فراموش نشدنی هستند.
-
بی هیچ عنوان
1390/01/27 00:58
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا، نگاهم را، و تفکرم را، و زبانم را و نوشته ام را، به وجود بی نقص و پاک تو می سپارم.
-
سیاه مات
1390/01/25 12:13
حجم شرجی و گرفته هوا روی صورتم ردی از سرخی و کوفتگی به جا می گذاشت. میشد فهمید که خون میان رگ هایم چقدر آهسته حرکت می کند و چقدر شبیه خواب دیدن است. بوی علوفه و درخت و لجن در هم آمیخته بود و داشتم از بلندی به انتهای دره ای که می رسید به توده های غلیظ مه نگاه می کردم. نه اینکه همه چیز خیلی بد باشد، که خوب هم نیست، اما...
-
دژا وو
1390/01/24 22:59
دلم می خواست می نشستم همانجا وسط خیابان و داد و بیداد که ای خدا، این تکه های پازلی که برای ما ساختی به جان تو بی معنا و بی ربطند. نجات دهنده پس کو؟
-
Le Moulin
1390/01/22 21:37
دنیای خوشبخت ها، چیزی شبیه مکانیسم رونوشت آدم های دیگر است. آدمهایی که تحت هیچ شرایطی زندگی را تحت شعاع آزادی مترقیشان قرار نمی دهند. آدمهای همیشگی دور. دنیای احمق ها اما، چیزی شبیه قصه های طنز آلود و تلخ آکاردیون هاست. با همان کنتراست پس زمینه سیاه و سفید.
-
مرگ سیال
1390/01/20 22:34
بوی خون می داد، بوی مرداری که سالهاست این گوشه متعفن دنیا را برای از یاد رفتن، انتخاب کرده است. نمی دانم کجا بودم، یا چرا حالا اینجا ایستاده ام. اما کفش های پاشنه دار زرشکی رنگ را خوب یادم هست. گوشه تابلوی روی دیوار سیاه اتاق بود، یا رو به روی دستشویی کوچک و تاریک کافه ای افتاده بود، پر از دود و آدم هایی که گاه خوب می...
-
re the 2nd
1390/01/20 20:03
چشم هام، در تقلای دیدنت به هر چه ساختنی بود، سوخت. دیوارها هم فرو ریختند و همه چیز شد، همان گذشته دست نخورده ای که خودت می خواستی. حالا همه چیز خالی تر از همیشه به انتهای یک سرنوشت لبخند می زند.
-
re
1390/01/19 22:44
احساس می کنم برای ادامه حرف هایم باید از نو شروع کنم. نمی شود همین طور منتظر اتفاق های خاص نشست. من دارم به تکرار می رسم و سایه ای که در سکوت هایم، در همه نتهای منتهی به واژه ها کشیده شده است، دارد آرام آرام می فهمد کدام کلمه باید کجا باشد. این همان مهارت کلیشه ای نام دارد. همان مفهوم مترقی به انتها رسیدن.
-
کوبیسم
1390/01/18 12:39
حضور تو به فهم خطی زمان خلاصه نمی شد
-
همنوایی شبانه ارکستر چوبها
1390/01/17 22:39
بازتاب نگاه خودم بود، من در چشم ها ردی از حرف های نگفته ام را هم می دیدم
-
de pau
1390/01/15 23:10
فاصله ها آرام می گیرند، شب ها صدای درد می شنوم ... از دور دست های خالی اشیا
-
پارادایس
1390/01/02 01:03
تمام نگاهم افتاده بود به دود غلیظی که از برابر چشم هام می گذشت و تبدیل میشد به هزاران سال نوری فاصله، بین من و این همه آدم، این همه چشم هایی که نوعی دیوانگی مترقی را به تصویر می کشید. و از یاد می بردم، من میان این همه نگاه های بی سر و ته اینجا، چه می کنم!؟ حتی دستهام گم می شد. صدای تند موسیقی کشدار آرام آرام محو میشد...
-
کنتراست کشیده آدمها
1389/12/29 00:32
می وزید، انگار به خلسه رفته باشد، انگار مست باشد و دیوانه وار بغلتد لای پادری و بگذرد، بپیچد تا روی سنگفرش های خیس خیابان و درخت بلوطی که تا ساختمان رو به رو بالا رفته بود. پیرمرد، همانجا گوشه دیوار ایستاده بود و سیگار پشت سیگار ... سرش را پایین می گرفت و سنگفرش ها را می شمرد تا درب مایل به سیاهی که به داخل باز میشد....
-
-
1389/12/29 00:07
دلی بردی از من به یغما شکسته سری دادی از سنگ سودا شکسته مرا عشق رویت به توحید خوانده که بت های پیدا و پنهان شکسته به کوی وصالت به خم صد هزاران دل و جان فتاده سر و پا شکسته من از عین مستی بریدم ز هستی که گویی حبابی به دریا شکسته حوالت به خمخانه ام داده ساقی که گم کرده ام جام و لیوان شکسته
-
نوشته های ناتمام از رمانی که سوخت
1389/12/27 00:19
انگار بخواهم سرعت این لحظه های رد شدن را ثبت کنم لای کلاویه هایی که روی ذهنم تکان می خوردند. می شد شنید. راننده اتوبوس ضبط قدیمی اش را روشن کرده بود تا در سکوت سنگین آدمها، خودش باشد و موسیقی رد شدن گاه به گاه تریلی ها و کامیون ها و یکی از همان خواننده های عصر نو شکفته پایین ها را ... یکی یکی میشد دید خطوط جاده را،...
-
حقیقت محض
1389/12/25 01:44
گاهی همه چیز بند می کند به زمان هایی که واقعا وجود ندارند. همان وقت هایی که هیچ چیزش را دوباره به خاطر نمی آورم. فقط گاهی خواب می بینم که پروانه شده ام. که بال می زنم اما پرواز را هنوز یاد نگرفته ام.
-
گفت و گوی من و سایه
1389/12/19 01:21
جای تو خیلی خالی بود! حرف هایی شنیدم که تا همین پیش پای نگارشت، داشت ذهنم را می بلعید. مدام مرور می کردم که چگونه حالش را بگیرم و مثل یکی از همان نوشته های پیچ و تاب دار بگذارمش کنار دیوارهای مغز مسدودش! اما، حالا که تو هستی یادم می آید چطور برایش از تبریک نوروز نوشتم و با خنده مضحک گفت: « هه هه ... بابا این دیگه...
-
l'ultima canzone
1389/12/13 18:17
تا حالا فکر کردی؟ ... وقتی یک موسیقی رو برای بار آخر بخوای گوش بدی. دلم براش تنگ میشه، خیلی
-
شاید یک روزی نوشتمش
1389/12/13 18:03
« من نارنجی شفافم ... »
-
نارنجی شفاف
1389/12/08 22:10
صدای انار می داد، صدای شکافته شدن قسمتی از یک التهاب، و چشم گذاشته بودیم. چشم گذاشته بودیم، برای بارانی که دلت را آرام می کرد. می گفتی، « من باران را دوست دارم! » و دوست داشتی، یادم بود برای غنچه سرخ رنگ. صدای انار می داد، صدای شکافته شدن یک رویا، ... و دانه ها با سمفونی بی نظیرشان می رقصیدند، ... همیشه این سکوت، یاد...