-
blanc
1390/11/17 02:08
دنیای من شده بود، اینکه دست هایم را بگیرم به نرده ها و انقدر بدوم تا برسم به خود بادبادک قرمز. بی منت بزرگ شده باشم، بی حرفی، چیزی که نگاهت را از دوست داشتن تمام این رنگ ها، تمام این بازی بی انتها، نا امید کند. دل من هم می گرفت، دل بستنی آب شده هم. اما باور می کردم حرف های خدا را، باز می گردد ... حالا، هنوز هم، قرار...
-
نیستی تو
1390/11/13 22:32
این حقیقت جا افتاده من است. من، می ترسم از فراموشی. می ترسم که باور کنم نیستم. یا از انتهای همه شبهایی که می رسند به خیابان ساده ای که باید جدا باشیم. تنها باشیم تا شب دوباره تیرگی بی انتهایش را، انگار ذهن مسموم هزار نیلوفری که می پیچد دور درخت بلوط، نصیب من کند. یا می ترسم که یادم بیاید برف های روی پشت بام را. روزی...
-
Ode to Simplicity
1390/11/10 13:26
اتفاق ها، از بودن جا افتادند. تمام دست های ما، تمام زمستانی که ناگاه در امتداد چشمان تو رخنه کرده است. نمی دانی هزاران سال است شاید که زمان را گم کرده ام. می دانم از این خیالبافی ها زیاد می کنند ولی این اغراق نیست. برای سایه ای که هیچ چیز یادش نیست، دیگر چه فرقی می کند باشد، « ساعت چنده، یعنی دقیقا من کجای این زمانه...
-
تراژدی خوشبختی
1390/11/07 00:39
همان پاییز سرد بود. همان شب های تیره ای که می افتاد به جان خیابانی که در آن ساعت دور، نه از چراغ هایش، نه از آدمهایی که هیچ شباهتی به یکدیگز نداشتند، نه از آن شلوغی بی در و پیکر هیچ خبری نیست. تاریکی است. و هوای مرده ای که روی عبور سرد آب نقش می بندد. و درخت های کهنه پیر، که تمام قصه های این شهر را برای تمام برگ...
-
Dandelion
1390/11/03 10:52
هوا، هوای بی گاه های من نبود. که همین طور پرواز کند بادبادک قرمز رنگ، در تبلوری از نیایش آسمانها و ابرها، و کودکی آرام، به اندازه تمام وسعت ابدی این زندگی، برایت اشتیاق داشته باشد. باد می زند، روی شاخه های مواج درخت های کهنه، و می رسد تا فلزهای کوچک آویزان و صدای بریدن انار می آید. و پخش می شود دانه های سرخ رنگش در...
-
کبود
1390/11/01 22:56
بغض می بارد از چشم هات. شبیه همان مدام های غریبانه که لای دیوراهای شرجی ذهنم می تابد. صدای بارانی که می بارد بر سقف آهنی این طلسم، این بیداد دستهات با تنهایی جسمی که از آوار لحظه هایش، یک شاخه خشکیده باقی مانده است. می دانی چقدر گشتم که این حال و روز من شد. انقدر در به در تمام بیراهه ها و مرگ های تصادفی که هیچ یادم...
-
نبش قبر؛ کنتراست کشیده آدمها
1390/11/01 14:15
همیشه، مانده بودم این کنتراست بی همتا چطور شروع شد. این همه رنگ های شاد، این همه لبخند پهن سرخ، تو بودی در انزوای پنجره خاکستری اتاق من، که باز میشد رو به زمستان و کلاغ ها. دلقکی با کفش های قرمز بزرگ. هیچ گاه نفهمیدم. نمی دانستم چشم های تو را باور کنم یا آن لبخند نیمه کاره را! و همین شد که حالا، سال های سال است که تو...
-
نغمه های تنهایی، یا گوریوی من
1390/10/30 13:36
دیگر مهم نیست، چی باشم، کجا باشم. اصلا آخر حرف های تو برفی و سرد. و ببافی که زیبا بودم، شعر ببافی از نورهای مات، شبهای بی کرانه ترقی من، همانجا که ستاره ها گم میشدند لای نگاه مات عبور ابرها، انقدر رنگی میشدند دانه های بلوری برف، که صدای جیغ ها و حرف ها و عشق ها و شورها می خوابید لای ذهن مرده ای که سالهای خیلی بعد، در...
-
از نگاه حقیر تو به سنگ فرش ها
1390/10/27 15:52
یخ کرده تب حرف ها و مصداق های طولانیم، لای سرمایی که می شود از دور و بر شمایل این راه دراز دید. از نگاه حقیر تو به سنگ فرش هایی که یک روزی خیلی زیباتر، خیلی جاودانه تر بود می دانم که می رسی، از خواب های من که شبیه مرده های به جا مانده از فیلم های سینمایی خیلی قدیمی، خیلی سیاه و سفید و کهنه اند. « مردهاش سبیل دارند همه...
-
در اتاق کوچک طاعون
1390/10/21 01:04
کاش خنده های تو نبود. درد بود و من، به هیچ چیز دلخوش نمی شدم
-
بی بنیاد
1390/10/20 00:18
اینجا زندگیست، اینجا حرفهای من به درخت ها آویخته می شوند، تا شبیه میوه ها باشند
-
هوشم ببر
1390/10/18 11:16
حکایت ماست، چشم های بی قرار، و دلی لرزان از نیمه شبهای طولانی
-
پرتره الهی
1390/10/17 00:43
می خوانی، قصه در گوش بی اختیار آدمها، که دنبال هر چه هست، هر چه واقعیت دست نویس است و هیچ نیست، اما در اختیار تو نیست. نه آفریده می شوند دیگر، نه می میرند دیگر ... و چون سیاهی چسبناک، پوشانده اند سطح بقای هر چه که بود و نبود. می خوانی، قصه در احوال بی کسی درختها، پرنده ها و عشق ها ... نه آفریده می شوند دیگر، نه می...
-
عرفان سبز با طعم نعنا
1390/10/15 20:00
شماتتم می کنند، تمام لحظه ها، تمام دنیایی که اسیرم کرده است. تمام بندهایی که به خودم می بندم و زیر تقلای خودم، پیر می شوم. که بزرگ خواهم شد. که خواهم آموخت ... مگر چقدر لیاقت دارد زندگی؟ برای من دیگر چه فرقی خواهد داشت، طول و مقیاس عمر. دلم برای پیرها می سوزد. ندیده عاشق شدند، ندیده رشد کردند و حالا، خسته و عاصی،...
-
هوای گریه دارد، هبوط
1390/10/15 12:32
جای سوال ندارد، دست های تو. دویده بودم راه مقدس عشق را تا حس کنم می توانم ببینم، می توانم گام بردارم و می شود نگاه کرد تو را. جای سوال نداشت، دست های تو، تا اینکه زدند ساقه نحیف زندگیم را. و پر شد حالم از حضور خالی چشم هایی آبی ...
-
مرا در آغوش اسب ها
1390/10/14 00:05
و چشمان من، و خیال های تو، باران می بارد ... بی نگاه، بی دلیل
-
پاییز بی انتها
1390/10/12 19:02
بوی خاک سرد می دهد هوا، بوی غریبانگی دور یک درخت، که افتاده در انزوای کوچه ای تنها. جایی که آدمهاش، جایی گه تمام خیال ها و صداهایش، کوچ کرده اند. طاعون افتاده است به جان دیوارها، به جان نفس های مسموم این گوشه غریب. و نقاش دل شکسته مرده است، پای سیاه و سفید این کنج تاریک. بوی ذغال کهنه می آید، بوی عاشقی های فاسد. بوی...
-
زیر باران نیمه شب
1390/10/10 09:40
کم آوردم. حالا، عاصی واژه هام. مدام در پی کلمات و آرام نمی شوم و هیچ، جز سکوتی که مریضم می کند. و تنها جمله های مبهم و تو در تو، که هر که جز خودم را هم بیمار می کند. و پندارهای عمیقی که از انتهای سلول ها، از جایی که هیچ شبیه تجسم های پوچم نیست، و حرف های اساطیری که می شود با تمامشان تا ابد به خیال رفت، و زبانم که به...
-
در انعکاس شعرهای تو
1390/10/09 22:55
نور می تابد، لای بت های شیشه ای، در انعکاس شعرهای سپید، افسانه های دوری که حالا یک خواب پریشان و بی سامان است و هیچ کس، حتی تو، دیگر یادش نیست. چقدر شمع ها در ترانه های الهی می سوختند، که دست های تو را می بوسید وداع کهنه ای که روح های ما با زندگی می کرد. زندگی مسطح قدیمی، که چیزی جز سنگینی باری بر قامت بی اختیار شب...
-
mandolin
1390/10/06 23:13
صدای تو از درگاه کهنه ای که باز می شود رو به خدا، رو به تمام هستی شاخه ها، در دوردست هایی که تنها چشمان کسانی از دنیای دور واژه ها می بیند. انگار کش آمده باشد زمانه ما و دست های تو. انگار فرو رفته باشی تا کمر در قیر نرم، ... ولی سرد، انقدر که سوزش مغز استخوانت را ویران کند از شکایت و نفرت. که سالها راه باشد از این...
-
the pendulum
1390/10/01 00:25
حیف بود، تمام لحظه های آمدن تو. که سرشار میشدم، با تمام سایه روشن های امتداد خیابانی که هر روز به مرگ نزدیک تر میشد. هر روز پیرتر میشد. بی هیچ وقفه ای، انگار ذهن ماشینی که روی انزوای ساعت های مدام، ... حالا، همیشه یک پرنده تنها، پشت پنجره آرام می گیرد. و بال می زند، انقدر که دانه های برف را می توانم از زیر بالهای...
-
سال های سیاه
1390/09/28 02:04
چشم های زلال تو بود، همراه تمنای بی دریغ دود غلیظ، که جاری می شد در نگاه پروانه ها. پروانه های آبی که رنگ می زدند درخت تنهای سکوت گرفته را، از رنگ چشم های خدا. بوی ترانه های قدیمی سرزمین های دوردست، شمع ها در خیال باد و دست های تو که می بردی در التهاب بی تسکین پرده های نازک دردهام، بی کسی هام و خاطره هایی که سال به...
-
mon ange
1390/09/25 22:36
به چشم های من، به حرف های بی نصیبی که از دورن مرا به بند می کشند. و هیچ گاه فرصت نخواهند کرد که روحم را برای آرامش خودم در اختیارم بگذارند. به دستهای بی تقوا، به ثانیه هایی که از فریب و دروغ می گذرند. منی به دنبال ناگفته های اشک ها و خنده های شاد، جیغ هایی که از خیابان کناری شنیده می شود. منی به خیال زندگی آرمانی کشف...
-
سرشارم از سکوت
1390/09/22 01:38
نگاه کن که شب، دوباره به حاجت نگاه ما پر از ستاره است + دوستایی که از سرویس بلاگفا استفاده می کنند قطعا بدونن خیلی مزخرفه، این چندمین باره میام کامنت بذارم نمیشه. ما میایم خلاصه
-
Claude Monet
1390/08/27 12:16
جای قدم هام، شبیه همیشه حرف های بی ارزش کش می آیند. بی انتهایی که سالها بستری نگاه نافذ تو میشد. و نفس های نقشی شبیه کوتلاس، که گر می گرفت در سرمای سفید خاطره کاغذی آدم های خیالی من. سایه روشن های متحرک و خلسه، انقدر که دیگر یادم نمانده باشد، کی بودم، چی کشیدم، کجا رفتم ... از لا به لای کافه های شبها که ترافیک بود،...
-
رهایی در سقراط
1390/08/25 19:02
تو باد باش شعر می شوم می رقصم لای انگشتان کهنه تو
-
کافه مولیناری
1390/08/24 21:38
تیره که می شود، روحم تلاقی می کند با امتداد سیاهی چشم هات، تا فهم بی نظیر این زیستن ساده نقاشی های کوبیسم. لبخند شاعری به بادبادکی تنها، که سالهاست کنج دیوار تیره کافه ای از سرخی دارد تلف می شود. در امتداد خاکستری هوای مه آلود خیابان مجاور، وقتی نورها را در خود هضم می کند و شیدا از ترانه های داغ می رقصد در نسیم پر...
-
مجسمه چوبی
1390/08/20 15:07
با حرف هاش، که لای دندان های سگی گیر می کرد و پاره پاره به خورد ما می کرد. با تمام روزهای بی سامانی که به جستجوی یک هیچ بزرگ پنهان می شود لای ترقی و تکنولوژی. اسیر شده ام. ضعف کرده ام از بحران سیری. شبیه روزهایی که انتها نداشت. شبیه دردهای خدا و من. شبیه لبخند زیبای مترسک تنهایی که از اسیری به جنون پناه برده است. می...
-
با جامی تهی
1390/08/13 01:37
دیگر از دیوارها، از قصه ها و شعر ها، از سایه هایی که می تابند روی مشرق بی سکون دلم حتی، می ترسم. می ترسم باور کنم و خراب شود، می ترسم بسازم و آتش بگیرد. که چون کابوس های سیاهم، که چون خواب های دنباله دار به افتادن، به سردی بی انتهای دست های یک درخت رسیده باشم، می ترسم از انسان، از انسان ایستاده بر زمینی از جنس پوشال...
-
برای نبوغ تو
1390/08/08 23:55
میدانی، همیشه حرف های ساده تو بوی معراج می دهند. لحظه هایی که از زیبایی یک یکتایی بزرگ در روحت، هنری بی همتا خلق می کنی. هر چند که ساده و بی خیال، هر چند که کهنه و معصومانه، حرف های تو از آرامش یک دریای بی کرانه می آیند، از ستاره های ساکتی که شبهای شمع ها و فانوس ها را روشن می کنند بدون اینکه هیچ کلمه ای، حتی آوایی بر...