-
پروانه ها در بهشت
1390/08/03 20:15
وامانده ام چون عشیره نفرین شده، مثل کزاز که از منافذ آدم بالا می رود و دهان به دهان تمام اکسیری که فرسایشی شده دیگر، میمیراند، می خشکاند گلوی بی نگاهم را. شده ام درخت، با شاخه های شکسته ای چون دست هایی که آب می چکید از لای انگشتانش، و می رقصید؛ نترس چون حمایل انسانی که از یادش نرفته بود هنوز آدمیم، می فهمیم، دوست...
-
یوسف من پس چه شد پیراهنت
1390/07/30 00:17
که فهم ها، که نگاه ها، هیچگاه به تو نخواهند رسید. همیشه تنها یک سایه است، از تمام حرف ها و بودن های تو. از نگاه آبی که می دید، اشک های تو بر بالین بی پناه نیمه های شب را، که صدای تو می پیچید، لای سبز ها و سکوت ها. لای برگهای ترسانی از هجوم مردم روزهای بی مرحم. همیشه فقط من می مانم و حسرت اینکه چرا شبیه تو نیست این...
-
کروماتیک
1390/07/21 20:16
زندگی برای من قاب شیشه ای یک موسیقی است، که دلم را برای همیشه از دیگران جدا می کند. جایی که رقص بی ریای اشیا، برای یک غزل آرامم می کند. آنجا که دو کودک، دست های شاعری ساده را گرفته اند. به اندازه یک فهم کوچک از پاییز. شاخه های خالی یک درخت، در آرامش تراژیک آدم ها و پروانه ها.
-
در خواب سایه ها
1390/07/20 20:08
می دانم امروز، روز ساده آمدن های بی خبر توست ۲۰ مهر سال های ما
-
رازنامه
1390/07/16 22:20
گفتم به جان شعر و موسیقی، گفتم به جان عاشقی که جانش خیلی عزیزتر از این حرف هاست. گفتم به جان هنر، دست هایم، مثل طوماری از حرف های ننوشته خالی شده برایت، برای چون تویی که نگاهت را دوست دارم. برای حرف های مگوی افسانه ای، که دلش برای انزوای خودش می گیرد. برای سال های انتظاری که چون افیون مرگ پایم را در حصار می کشد، تنگ...
-
Silent Aquarium
1390/07/14 01:01
با من بود، خیره میشدم به تصویر کوچک یک باغ بزرگ که خاطره ای از تمام رویاهای من باشد تا تمام حرف ها، جنگ ها و آدم ها به پایان برسند
-
بوی گیلاس
1390/07/08 22:56
چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را، که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند، کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی، بی هیچ ... فقط می ماند، بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را. من، بی تو، اینجا چه می کنم؟
-
دیشب، خواب بوده ام من
1390/07/08 11:54
دلم می خواد، بمیرم، خفه شم یعنی، یعنی انقدر توی خمیر دندونم حل بشم که خفه شم، بمیرم از سفیدیش، از بوی نعناش. دلم می خواد غرق بشم، همین.
-
refresh
1390/07/03 23:04
خوب شده باشم انگار، اینکه گام بگذارم روی مسیر خفیف آرام بودن. اینکه نمی دانم باید با بن بست های درونم چه کنم، به چه کسی پناه بیاورم. اینکه برای مدتی سکوت کرده باشم و تنها، من باشم که می شنوم، من باشم که می فهمم. صدای ترانه ها آرامم می کنند. می دانم، این دریای درونم تمام شدنی نیست. می دانم، این میل بی نهایتم به حقیقت...
-
ترانه های اینویدیا
1390/07/01 17:53
تو یادت نخواهد آمد، چون این خاطرات، هیچگاه دیگری واقعیت نداشته اند. شبی که باد می پیچید لای گلویم که سوز بود، که تیر می کشید، تا جایی که استخوانم می پوسید از ترس، از دلهره زمستان که بیاید. که تو باشی و چراغ ها، این همه نور کمرنگ و مات غریبانه که می تابند، روی دل سطح صاف و دست نخورده سپیدی که چقدر می خندیدی تو، چقدر می...
-
افسوس
1390/07/01 04:55
خواب نمی بینم، ... هیچ هیچ ...
-
Pendulum
1390/06/31 01:40
بیمار شده ام، از رنگ های خاکستری که بی هیچ دلیلی روی سطح سفید دیوار پخش می شوند و می رقصند و می میرند. از رنگ های بی هدف که در هم وول می خورند تا ابدیت خالی سیاه. از نفس هایی که خط چندش آوری از من باقی گذاشته اند. از دست های غمگینی که در جستجوی چیزی لای تاریکی ها گم شده است، حالا، روی ترانه های خیس خورده هوای سنگین،...
-
وقتی برگ ها، بغض می کنند
1390/06/23 23:30
صدای دریا می دهی، صدای ترانه خیلی سال پیش که هنوز هوای سالها و نقش ها، بوی خاک می داد. بوی خیسی می داد. مثل من شده بودند، حرف ها، رنگ ها، دلم که می گرفت، می نشستم کنار همان دیوار قدیمی که عصر ها، کنار صدای موذنش همیشه جوری تنهایی بود، چراغ کم نور کنار حیاط بود، یادگاری های خیلی روزهای دیگری بود که همینجا، از حرفها،...
-
ویرانی
1390/06/22 23:11
چشم های تو را، روی قاب بی دلیل آینه ها روی سکوت منزجر کننده حرف ها روی نفس های بی محتوا زیبایی عین علف های هرز رشد می کند، مثل قارچ ها تکثیر می شود مثل قیر می ماند روی سفیدی دنیا ... عصر بود، من بودم و حرف های من بود، آدمها می فهمیدند من بغض کرده باشم انگار،
-
ماژور
1390/06/10 01:01
کسی، درون پنجره بی صدا برهنه می شود. و دنیا سایه های سیاه را بر سفیدی های گناه می تاباند ...
-
شمع هایی که می میرند
1390/05/23 01:30
از انتها شروع می کنم. باز فصل آخر روییدن نگاه های دوری که حالا، بعد از این همه سال آزگار رسیده اند به شمعدانی کوچکی که مهر سنگینی روی حرف هایم می زند. که نباش، خودت نباش و دیگری، شاید سایه ای باز تابیده گوشه واژه های بی مقصدم. صدای نفس های شمرده دیوانه ای ملول از خیابان های بی عابر می آید. صدایی شبیه مرگ ها، شبیه تمام...
-
صداها
1390/05/20 01:26
شبیه همه قصه ها، صدای پای غریبه هایی که هیچ گاه ندیده بودند که چطور شاخه های گیلاس ریخته بود، روی بوم رنگ ها و صداهای نهفته در حرف ها، حرفهایی که سالهاست نقاش، ریخته پای جوانه های گیلاس. شبیه همه دردها، درد آغاز شاخه گلی در سکوت مبهم ستاره ها و اقیانوس. جور حرف هایی را می کشم که نشنیده ام. جور آفتابی که حالا خیلی وقت...
-
پرواز در شب برفی
1390/05/14 01:11
برای عاشق بودن ... برای همه دردهای ما
-
سایه مجنون، در امتداد نهایت دنیا III
1390/05/11 00:53
غزل های ما، روزی به ناگفته های سالهای دور به شب هایی که هیچ گاه نبوده است به زمستانی پر از نورهای بی انتها، پناه خواهند برد.
-
گامهای سنگین
1390/05/05 21:01
کاش برای تسکین هم شده، قصه ای بود که مادرهاش، سبک تر از پروانه ها می رقصیدند
-
بی تو، مهتاب شبی
1390/04/28 01:13
این شب ها میراث مرگ هفت سالگیست. شبی که صدای من در آغوش واژه ها به خاک سپرده شد. و از من چیزی جز بینهایت های مرده به جا نمانده است. من، زمینی که آدمهاش، در بیغوله ها خودکشی می کنند. و هیچ کس، حوصله هیچ نیاز دیگری را ندارد.
-
کنتراست
1390/04/14 20:08
قناس قناس، با لباس های چرک و کهنه که مثل بچگیش به تنش زار میزد و کفش های پاشنه بلند قرمز، که طبیعتا هیچ ربطی به قامت و لباس هاش نداشت. صرفا برای اینکه انسانیتش را از یاد نبرده باشد. این بود حکایت زندگی ...
-
سایه مجنون، در امتداد نهایت دنیا II
1390/04/13 01:18
لای دنیایی که تمامش، از دولت ها و حکومت ها گرفته تا آدمهاش به طرز فجیعی احمقانه است، چه اشکالی دارد صادقانه بگویی شبها از ترس جایم را خیس می کنم و همه دنیا، همه آدمها و حکومت هاش قاه قاه به حماقتت بخندند ...
-
مرثیه ای برای یک بودن
1390/04/12 02:38
می دانم، ... حالا همه چیز تلخ تر شده است برای نوشتن، برای بودن، چقدر خوش خیال بودم من
-
عصر گرفته ای بود انگار
1390/04/12 02:20
ترانه های کودکیم را، یکجا، با هر آنچه یادی از انزوای دور دست خیابان ساکت عصرها یادم بود، چال می کنم میان خاک های گرفته سیاه. خورشید می تابد بر پوست شقایق های داغ دیده و سایه ای بی جان، هبوط می کند گوشه خلوت خاکستری دردها و خیال ها ... کاش حضور عصرهای گرفته سنگفرشها و کافه ها، کاش صدایی از دور دستهای آینه ها، بگذریم،...
-
استایل مرگ
1390/03/25 18:23
مثل طعم تلخ دود، می پیچد در گلویم افسانه آدمها، افسانه خیابان های داغ و غبار گرفته تابستان، از فریادها، از همه صحنه های خالی کوچه تنها. می دانم صدایم در نفس های خالی مرده است، می دانم حضورم شبیه مرداب ها خاموش و تاریک است. می دانم ساده و تلخ شده ام چون دودی که می پیچد در سراسر بی هویتی دنیا، آدمهاش، دردهاش ... و...
-
سایه مجنون، در امتداد نهایت دنیا
1390/03/16 21:47
همیشه، زمزمه های تو در گوشم تیر می کشد، سوت می کشد ذهنم از هبوط بی مرز آینه ها و ستاره های نیمه شب که پهن می شوند، می میرند، لای اقیانوس تیره و مات، لای دریای بی تاریخ هر آنچه نام بی وجود اسمت، همه دنیایی که از سیاهی و مرگ وجود داری و می خیزی لای چشم ها، لای رگ بی صدای مظلوم میان ریشه های انسان ها و تسخیر می کنی، با...
-
پرده های گرفته استغنا
1390/03/12 19:38
شده بودم مثل دیوانه هایی که به هر چه بود، قانع می شدند، تا بفهمانند که من، هنوز می توانم احساس کنم، هنوز می توانم ببینم و این خودش خیلی است و هر بار، می خوردم به لایه های ضخیم داغ و پر از غبار، به نفرت این سال سیاه، به حجم بی احساس و مکرر که روی قلبم ضرب گرفته بود، ... دلم، تنها به صدایی، به چیزی که بوی منی که گمشده...
-
رویای بلعیده
1390/03/09 01:30
دلم، از دنیا، از دنیا و آدمهاش، از اینکه چقدر بیرحمانه همه چیز، همه چیز فراموش می شود در نگاه ها و فریب ها و دوز ها و دغل ها و حسادت ها و رنجش ها، از کثافت پیچیده در زیبایی خط کشی های داغ و سفید، از بوی تعفن مرداری که زیر خاکها و سرپوش ها، هنوز می شود نحسی تلخش را احساس کرد، از همه فهم های خودخواهانه، از تمام غرورها و...
-
کافه امپرسیونیسم
1390/02/29 22:54
همیشه، این اتفاق ها، این پدیده ها که روی دیوارها و افسانه ها شکل می گیرند، حرف های زیادی روی دلم باقی می گذراند. حرف هایی از همیشه استغنای فصل ها، از عبور زمانی که خیلی می فهمد، خیلی بیشتر از آدمها حتی، ... و سایه ها، نقوش شفافی هستند که از گذشته در خاطرم می مانند. تازه آسمان سیاه شده بود، تازه میشد دانه های لرزان...