-
برای ساعت های عادت
1391/05/12 02:24
دلگیرم از تو ای فرشته فانی
-
و تو خاک می شوی هنوز
1391/05/06 02:13
برای تو ای قاصدک سیاه، که نخواهی دانست حیات کجاست
-
افسانه بن بست ها
1391/04/24 23:11
و تو باز، تنها که می شوی، همان درخت خشکیده در آغوش خواهد کشید نگاه را. می شوی همان اولی که هیچ گاه نبوده است
-
در و دیوارهای بی انتها
1391/04/16 03:21
همین که دیوارها تب کنند، همین که ساده از خیال باران بیفتند، شب های بی غزل. همین که دست های کاغذی آدمکی تنها گم شده باشد لای کتاب ها و شعرها. و دلی که شبیه هیچ کس نیست. و شبی که شبیه هیچ تاریخی نیست. و هویتی که منم. و هویتی که تو بودی. و صدایی شبیه آغاز رابطه های رنگارنگ. روزی چترهای رنگی می رقصیدند، همین اندازه ناچیزی...
-
باز خانه ما چوبی بود
1391/04/16 03:08
هر کسی که اسمش نیست، سخت نیست بی تعارف من برای دوباره بودن حاضرم
-
re
1391/04/16 03:02
با تو ای چشم های من زیباتر، ای حرف ها همه رو به سوی دنیایی تازه از دلقک ها و عشق ها. با تویی که نفس هایت انگار تنهاترین خاطرات دنیای جسمی ساده که به چراغ های نیم سو می ماند. با تو خواهم بود. با تو از خواب ها خواهم گفت. اینجا، بی کسی قناری ها مجنونم می کند. چقدر جای تو خالی بود. چقدر کاغذ ها بوی تو را گرفته اند.
-
نامه های سیاه
1391/02/26 23:25
برای تو ای تنهاترین من انقدر خیره به انگشتانم خواهم بود تا خطی از تمام خیال های نگفته آدمها برخیزد برای تو ای جشن بیکران من
-
همیشه نا تمام
1391/02/01 10:11
تمام حرف ها، صداها و اسم تو حتی، خالی شده درون لیوان بلوری که جای انگشت های تو روی پیکرش باقی مانده است. دوست داشتم بمیرم از حقیقتی که این روز سیاه با خود دارد. از اندوه شب هایی که دیگر بر نمی گردند. از صدایی که هیچ گاه نبوده است. طلسم شده ام حالا، درون کتابی که روزی لای متروی شلوغ خوانده بودم. قهوه سیاه میل دارید یا...
-
رویای واژگون
1391/02/01 09:50
عادت ندارم شبیه مرگ باشم. لای این میله های کدر، زیستن یعنی خواب و من شده ام مرگ. تنها، ...
-
بی پیوست
1391/01/30 22:22
منی که هزار سال همین نقاب خاک خورده ام
-
از شاعری که رفت
1391/01/21 23:17
می دانم، که زیر شاخه های چنار پنهان شده ای. زیر رد سال هایی که از نگاه خیابان ها و خط کشی های سفید شب ها می گذرند. شبیه سایه روشن من، شبیه سایه روشن تمام خیال ها و آرزوهایی که روزی هست، و روزی تنها و بی کس دفن می شوند. پرنده ها عشق می خواهند. و بادبادک ها، ... می دانم، که زیر تبسم همین نوشته های ساده چقدر حرف ها زده...
-
که می سوزد برای تو
1391/01/18 21:29
خواب دیدم زنده ام هنوز؛ حرف می زنم می خندم ...
-
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
1391/01/17 00:38
تو در خواب من گم شدی، شبی که هزاران قاصدک درخت های بلند را در آغوش کشیده بودند، شبی که ماه می تابید هنوز. و دنیا شبیه سایه های دور، کمرنگ بود و مات. همیشه برگ های زرد، همیشه درختی گوشه تصویری خالی، زیباست، خیلی زیبا ... تو در خواب من گم شدی، زیباست، حالا تمام شب ها را بی دلیل بغض می کنم. بی دلیل ...
-
بی هو ده
1391/01/16 00:26
خیالی، سرنوشت آهسته نفس ها را می بیند، من شکسته ام در انزوای رویای تو، خط خطی می شوم با مرگ، از من دوباره تو روییده می شود، من، خیالی، سرنوشت می میرد، ...
-
آدمها زیر چراغ ها می رقصند
1391/01/13 05:40
در احساس لبخند گم شده ای از چشمان تو، که همان دروغ سالهای من است. در تنفس شب های این شب گریان و خیس، این منم که در تو می میرم. همین که ترانه گیسوان تو را باد با خود برد. و تنها امتداد خیابان های شهری تنها، دلگیر، که با خود فقط قصه های نا پیدا و دور دارد و سوال های بیشمار، که این همه آدم، که بودن تو، چقدر شبیه خواب...
-
ما که آدم نبودیم
1391/01/12 22:27
متاسفم برای همه قدیمی تر ها برای همه آنهایی که نبوده اند من فراموش می کند خودش را من می شود خیال افسانه ای غریب که چقدر صمیمانه از کنار عابرهای خودخواه می گذشت من تمام می شود امروز روز بی نشانی من است روز رفتن ترانه ای که خواب بود دریغ ... دلم برای تو تنگ می شود
-
من درد می شوم هنوز
1391/01/12 11:06
خواب و بیدار ترانه هایم را لای چشم های تو به غربت بی انتهای دیوارها می دهم هنوز که هنوز زنده ام هنوز خواب می بینم و وسعت دنیای تو تاریک تر از آن همه دوریست
-
ترجمه افکار برگها
1391/01/05 01:29
گیر کرده یاد نبودنت در این پیکر بی اختیار شبهای من، بوی خیسی خاک می دهی همیشه آخرین روزهای تسلا، همیشه یادها، همیشه بادی که می وزد از ارتفاع تلخ ترین پرنده دنیا. تلخ ترین شب ممکن. گیر کرده گلوی خواهشم، گیر کرده آشوب نگاهت، نیست. نیست خیال بازپروری شاعرانه غزل هام. مگر خود خدا بنویسد که او عاشق بود.
-
مستی زیر چراغ پیاده رو
1391/01/05 01:05
هیچ دوره با شکوهی وجود ندارد عصر طلایی یعنی من یعنی همین نوشته های بغرنج
-
عدالت ارزشی
1391/01/04 22:19
زندگی برای آدمهاست آدمهای مریض آدمهای کودن و جنگ برای برده ها برای یک مشت مست و دیوانه
-
بعد از ظهر زرد
1391/01/04 15:05
چشم های تو، قد یک ترانه بی نیاز از تمام عقیده ها حرف داشته اند. اندازه حیاط ساده ای که گر می گرفت از تنهایی پیچک هاش، لای بعد از ظهری از تمام خاطره های نداشته ای که پر میشد همه جاش از تمام لذت ها و عشق ها. و حالا، تنها صدای جاروی مرده ایست، که این بهشت کوچک را، برای تمام آینده ای که معلوم نیست کی بیاید، تازه می کند....
-
ته این همه دل
1391/01/03 00:19
دانه های ترحمت کجاست مروارید
-
حالا، دیگر
1391/01/03 00:17
چشم داشته باش، ای تو که مرده شور تمام وخامتت. ای تو که هی هق هق های شب های من را گریسته ای بی نفس، یک دم، حالم گرفته از دست های جغرافیای آدم بودن. از محنت ها، مهرها، شهرها و این همه آدم که مثل سبزه عید رشد می کنند، بزرگ می شوند و کدرتر. خواستم بگویم از تصویر روی شیشه ای که منم خسته ام. از تکثیر بی نهایت خرگوش ها،...
-
[ بدون عنوان ]
1391/01/03 00:04
آدرس وبلاگ به زودی می شود nocturnes.blogsky.com
-
قاصدکهای افتاده
1391/01/02 23:55
چشم دارد باران، می فهمد آسمان شبیه حرف های آدمها نیست.
-
تو هم عاشق نبودی
1391/01/02 13:10
هیچ اجباری نیست، هیچ چیز معنی دیگری را نمی دهد شاید باشم، شاید هیچ ... دلم شبیه تاریکخانه های تنها می میرد
-
تو هم با من نبودی
1391/01/02 11:42
حالا، تمام امتداد شبم، تمام حرف های تو می رسند به یک حس خاکی دور. به جریان ها و صداها و شعارها، به رنگ سوخته ای از پرچم لنین توی دست های کودکانه تقدیر. به زندگی که جای دیگریست. به افسانه خواب هایی که برای سال های دور دیده بودیم. چقدر ناشیانه بود، هوا بوی کهنه کتاب های سوخته می دهد ...
-
روی دیوارهای شبانه
1390/12/19 10:55
صدای خام باران بر دیوارها، صدای نازک مرگ ها، لای خیابان مرده ای که شب ها آواز می خواند. این تمام میراث خفته این سال خاموش است. این تمام حقیقت من است، که روزی هست، روزی نیست. انگار نفس های سایه روشن یک اتصال غریبانه، یک فهم نا استوار. که من همیشه این نخواهم ماند. این نخواهم بود. خیابان ها رشد می کنند.
-
عبور مهتابی های مات
1390/12/04 23:03
باران گرفته بود. انقدر تند که ضربه هایش تنم را می لرزاند. روی سقف چوبی کلبه ای که تا به حال ندیده بودم، همچون صدای اسبها که از زمین گل آلود می دویدند، و با گام های استوار تمام مسیر جلوی کلبه را دیوانه وار طی می کردند و دوباره می چرخیدند تا روی سر تمام این کابوس خراب شوند. می خواستم بلند شوم و پنجره چوبی کوچکی که انگار...
-
مرثیه ای برای جاناتان
1390/11/22 02:26
همین امسال، می شود هزار سالی که از نبودن چشم های تو می گذرد. همین نفس های مرده ای که از هبوط ترانه ای برای من بر جای مانده است. هیچ گاه یاد کسی نخواهد آمد. و همیشه باران خیلی ریزی که انگار دقیقه های همان سالهای فراموش شده، می نشیند روی شیشه ماشین، انقدری که حتی خیالم نیست، برف پاک کن را هم بزنم، تازه احساس می کنم....