-
کوچ
1389/12/07 19:01
چشمهامو که می بستم، حواسم نبود، که تو بودی، که تو داشتی تار میشدی ... فقط نور می دیدم، نور زیاد، انگار پرواز می کردند، آفتاب از پشت موهات پیدا بود. اما من انگار طلسم بودم. توانی نداشتم، احساس می کردم خونی دیگه نیست که بخواد بره تو مغزم، که فکر کنم. اما می دیدم، ... نور می دیدم، که ریخته پشت موهای روشنت. زندگی، ... خوب...
-
سیاه و سفید
1389/12/06 19:42
یاد روزهای خیلی قدیمی افتادم که حتی من هنوز به دنیا نیامده بودم. یاد فیلم هایی که حرکتشان سریع تر از واقعیت آدم ها بود، و خط خطی هایی که روی تصویر می افتاد. چقدر زیبا بودند آدمهای آن وقت ها، نه آنهایی که واقعا وجود داشتند، که شاید کسانی که هیچ گاه حتی نبوده اند، اما چیزی عمیق، از ردپای کش دارشان افتاده روی سایه تمام...
-
سگ ولگرد
1389/12/03 23:12
باد می وزد، ... یخ می کند صورت پیکره بی لباس، آن هم این وقت شب، برایت از حرف های بی مثال گفتم. فهمیدی؟ فهمیدی باران ترانه تیک تاک این ساعت های مخوف و بی قرار را تکرار می کند. و تاقوس ها دلنگ ... دلنگ ... لای دست هیزم شکن تبر این قرن متراکم که می خورد ضربه های مداوم ... بنگ ... بنگ ... سینه جوان بیست و دو ساله شکافت،...
-
solfeggio
1389/11/30 02:17
همیشه، خیال می کردم باز می گردم. به کودکیم، به همان لحظه های نبوغ سه سالگی، به همان لحظه هایی که روی چمن های خیس می دویدم و بادکنک های سرخ رنگ را، لای خیال شاعرانه آفتاب صبح های آن روزهای نیامده، به تماشا می نشستم. چه انعکاس عجیبی داشت، انگار تمام آسمان را یکجا میان خیالت رها کنی لای بادکنک های سرخ رنگی که تمام کودکی...
-
نبود، سوز تو در شب ها
1389/11/30 01:16
- بعضی حرف ها، دیگر برای بار دوم در ذهنم نمی رویند -
-
اینترنت در راه ترویج فرهنگ ایرانی
1389/11/28 22:48
لعنت بر اون اندیشه ای که موجب میشه نتونم آهنگ وبلاگم رو بشنوم.
-
نوری که برای عالم حصار بود
1389/11/28 22:35
تو آرام بودی، مثل همیشه همه حرف های تو خالی، که به هیچ مقصدی روانه نیست. من لای کتاب ها گم شده بودم. نه تو آدم شدی نه من، ... فقط تو بیمار نبودی، هیچ وقت. و من همیشه درگیر ایسم های کوفتی آدمها بودم.
-
تبسم شوم برای یک نفس بیهوده
1389/11/27 21:44
دیر رسیدی ... باران برای شب های تنها، همه وجودش را لای گریه های کودکانه چال کرده بود
-
از این آدم ها
1389/11/26 22:31
می دانم، برای حرف های مانده، ... زبانم به لکنت می افتد.
-
پرواز در شب برفی
1389/11/14 23:38
تمام دلم خالی می شود از نگاه ها، حرف ها، از این همه صداهایی که در این شب کشیده تاب می خورند، انگار آونگ های دنیایی از جایی خیلی دورتر از زمینی که سرد شده از برف نیمه شب و نورها، که روی صفحه های خیالی شب ها کشیده می شوند و می رقصند، می پیچند لا به لای خیال ها و نگاه ها و مرگ ها ... خیره می شوم به سایه ای که در تاریکی...
-
فهم تکراری
1389/11/13 22:35
پرواز کن، نه انقدری دور که دست هیچ بهار بی جان مرده در قفس به نگاهت نرسد. من خوب می شوم. تو فکر خودت باش ...
-
تندیس سنگی
1389/11/11 01:46
باد می پیچد، ... لای نوازش غریبانه یک ابهام، شیون می کشند، چوب های پوسیده، صدای بیگانه ها همه جا پیچیده است. باد می پیچد، لای شاخه های خشکیده و آخرین برگ پاییز تاب می خورد، رها می شود و می گرید در انزوای سرد آسفالت فرسوده یک غربت بی انتها. بی هیچ احساس، بی هیچ تلاقی مرگ و عاطفه در پیچ این مه گرفته، ... داد می زند، می...
-
Morning Bird
1389/11/10 02:00
شنیدی؟ می گویند، امسال زمستان که از راه برسد، باورها به رنگ شب های ارغوانی زیر نورهای ممتد می شوند. کبود می شود انگار که سال ها، پرنده ها را از درخت ها بگیرند، انگار نفهمی بغض چشم های آدم برفی ها را. تو با این همه پرنده چه خواهی کرد؟ با این همه نفس هایی که رد می شوند از مه سرد هوا، ... با گام های کسی که صبح خیلی زود،...
-
Gabriel's Message
1389/11/05 11:25
نگاهم را ... باد با خود خواهد برد. طلسم خواهم شد. و ذرات معلقی از جسم که به بالاهای دور می روند. کسی روی زمین خیس می رقصد، دنیا خاموش می شود. خواب ها سرشار می شوند از نگاه ها. و غریبه ای رو دیوار می نویسد، ... « Gabriel's Message » + Stnig | If on a Winter's Night | Gabriel's Message
-
صدای تو در نیمه شب
1389/11/02 00:28
نگاه کن، ... تمام هستیم خراب می شود.
-
پرتره ای زیر باران
1389/10/28 18:52
مات می شود، ... لای تابلوی نقاشی رنگ روغن، پشت درب کافه ای که مدام حضور عصر گاهی یک رویاست، کسی که سالهاست، همین ساعت آشنا را برایش به انتظار نشسته است، ... سالهاست، که سفارش قهوه فرانسه با شیر داده است، ... - دو تا لطفا ... ! و نگاه پر از تعجب پیرمرد سالخورده به فنجانی که همیشه دست نخورده روی میز، سرد می شود ... یخ...
-
در خواب یک پروانه
1389/10/27 23:14
وقتی که چشم باز می کنم، زندگی می شود کابوس همین ثانیه ای که در خواب می دیدم. هیچ چیز، حتی فضای تهی یک رویای فراموش شده، از صفحه های دنیا پاک نمی شوند. همیشه یک ابهام، میان زندگی پنهان می شود. که شاید ... در خیال کلاویه ها، یا در نگاه یک دلقک، سر باز کند از تمام ناگفتنی های متروک.
-
بی مقدمه
1389/10/26 22:28
لای این حرف های سرد، ... هوای نگاه سکوت وحشی است. + در مورد بعضی اشعار نظرم بر اینست که خواننده خوب می تواند صاحب شعر را تشخیص دهد و لزومی بر ذکر مجدد نیست. و این احساس است که مد نظر قرار می گیرد، برای مثال وقتی می گویم « ملالی نیست، جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، | که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند » و برای پست...
-
بودا
1389/10/22 21:18
صدای اتوبان گر گرفته زیر پل، می پیچید، میان هاله های هوای رکیک، روی بخار سردی که از مه بی دریغ، ردی از نور و دود و خیال بر جای می گذاشت و محو می شد لای ترقی انزوا، لای سمفونی غریب بی هیچ کس بودن، ... بوی ذغال گرفته می آید، و طعم تلخ سکه های قدیمی زیر دریا ... طعم روزه دوره ای اردک ها، در برکه متعفن. طعم مفلوک تریاک، و...
-
تنهای خاکستری
1389/10/15 06:53
من می فهمم، ... روی پرسپکتیو واژه ها چقدر بی دریغ می گذرد، زمان ... یکی می شود با صدای موزون قطار بی انتهای خیال، و سوت می کشد سرم. اینجا، حوالی همین گرگ و میش ساده نسبتا برفی، من، می فهمم ... دستهای نوازنده را احساس می کنم. حرف های نگفته خیلی سال دورتر را، که بی آنکه کسی را شاد کند، از سکوت یک پیرمرد می گوید. آسمان...
-
و کلاویه ها بوی باران می دهند
1389/10/14 02:01
اینکه خیلی زودتر از بیدار شدن روز، چشم باز کنی ... ببینی، رفتگری در سکوت، برگ های انزوا را جارو می کند، ... و صدای منظم برخوردش با کف خیابان منجمد، اینکه چقدر شب ها دوست داشتنی هستند. اینکه بخار می کند شیشه اتاق، و تو از دور می بینی ... کسی رویش چیزی را نقاشی می کند. پشت سوسوی چراغ خوابی که هدیه ایست از روزهای دور،...
-
سگ بی قلاده روی کلاویه ها پرسه می زد
1389/10/12 20:13
امروز، از همان اولین قدمی که روی آسفالت نیمه جان هر روز گذاشتم، میشد حس کرد، زندگی روی این هوای عصر، چیز دیگریست. انگار سفیدی مدام خیابان بیشتر توی چشم باشد، و منتهی شود تا انتهای پیچ ساده همیشگی که هیچ گاه دیگری، حس پایان نداشت. امروز، از معدود روزهایی بود که میشد تا انتهای شهر را به سادگی دید. درخت ها، روی کنتراست...
-
Café de France
1389/10/08 22:25
خیلی وقت، خیلی سال، طول خواهد کشید تا این مردم بفهمند، زندگی چیز دیگری است. مثل تمام فیلم های خاک گرفته که هیچ وقت، هیچ گاه، شبیه این توهم دور از واقعیت نیست. شبیه آدمک های چوبی، زیر برف. ۸ دی ۸۹ کافه دو فرانس
-
عنوان یادداشت بخوره تو سرم!
1389/10/06 21:59
چی بگم بهت ... بگم صدام می چسبه به ته گلوم و نمیاد بیرون، ... اینکه چشمام خیس میشه و هیچ کس حتی خود تو هم نمی بینیش، اینکه، بی بهونه میزنم به مسیری که پر از درخت باشه، پر از نیمکت خیس باشه، پر از برگایی باشه که زرد شدن، ریختن، مردن کنار جدولی که میرسه به خود خدا ... اینکه نفهمم این روزا، تو این هول و هراس نامردی و این...
-
دنیای سرسام آور اینروزی
1389/10/06 21:32
واسطه نیار به عزتت خمارم | حوصله هیچ کسیم ندارم
-
یلدا
1389/09/30 23:13
انگار دانه های بلور این شب دراز، انگار سرخی بی انتهای دل تو
-
strangers
1389/09/29 10:19
می بینی؟ بغض کودکی ها، تا سالهای سال، حتی خیلی بیشتر از آنچه که عمر می کنی، روی فضای خاکستری زمین می ماند.
-
فقر ماهیت
1389/09/28 00:10
نمی دانم چرا این را می گویم. نمی دانم اصلا خیالم کجا بود که به ذهنم آمد: - زندگی، یعنی همین درخت های بی برگ، و بوی باران نیامده.
-
سوخت لاله
1389/09/26 23:51
دلم گرفته خدا، و می ترسم از روزی، که کنتراست هیچ تابلویی به حجم یک کلاغ نیازی نداشته باشد. دلم گرفته خدا ... « سوخت لاله ، مرد لیلی ، خشک شد سرو سهی »
-
حالا ... نیمه های شب
1389/09/26 21:43
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا دیده بگشا از کرم ، رنجور دردستان ، علی بحر مروارید غم ، گنجور مردستان ، علی دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه دیده بگشا بر ستم...